سیستم خوناشامی من
قسمت: 280
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۸۰ بازگشت...
داخل یکی از کلاسهای درس در جلوی کلاس، یک نفر پشت میزش نشسته بود. یک نمایشگر هولوگرافیک در مقابل او قرار داشت که در آن لیستی از نام همه دانشآموزان کلاس وجود داشت. هر دو دستش روی سرش گذاشته و هر لحظه احساس میکرد که میخواهد موهایش را از جا بکند.
دل شکایت کنان گفت: «چرا مدرسه اینقدر به این رویداد مزخرف اهمیت میده؟»
در حال حاضر، او در تلاش بود تا تصمیم بگیرد چه کسی را برای سه مسابقهای که هر کلاس باید در آن شرکت میکرد را انتخاب کند. مسابقههای دیگری غیر از اینها وجود داشت، اما آن موقعیتها معمولاً توسط دانشآموزان سال دوم اشغال میشد و دل نیز فکر میکرد که امسال نیز چنین اتفاقی رخ خواهد داد، اما بهنظر میرسید که اینطور نباشد.
در ابتدا، او لیستی را بر اساس سطوح قدرت مرتب کرده بود. با توجه به اینکه تعداد افراد واجد شرایط زیادی نبود، چرا بالاترین سطح قدرت در کلاس او وردن با سطح پنج بود. در حالی که درست در ته لیست، کوئین با توانایی سطح یک قرار داشت.
او فکر کرد: «چرا باید کلاسی با دانشآموزان ضعیف به من داده میشد؟» او میدانست که شانس کمی برای عملکرد خوب کلاسش وجود دارد و بهجای اینکه این مسابقه بازتابی از تواناییهای آموزشی خودش باشد، احساس میکرد که سرنوشتش بهدست افراد نامناسبی افتاده است.
در قدم بعد، او تصمیم گرفت لیست را بر اساس امتیاز مرتب کند که در اینجا رتبهبندی فعلی دانشآموزان از طریق امتیاز سنجیده میشد. این بر اساس دو ارزیابیای بود که تاکنون انجام شده و پس از آن لیست به شدت تغییر کرد. حالا کوئین که درست در انتهای جدول بود، به همراه بقیه هم تیمیهایش نزدیک بالای لیست جای گرفته بود.
بخشی از او میخواست کوئین را برای مسابقه مبارزه انتخاب کند تا ببیند تا کجا پیش خواهد رفت و امیدوار بود که سطح واقعیش را بفهمد، اما او میدانست که تیم مدیریت فکر خواهند کرد او دیوانه شده که یک دانشآموزی سطح یک را برای مبارزه انتخاب کرده است.
سپس فکری به ذهنش رسید، ایدهای که مدیران ارشد نمیتوانستند با آن مخالفت کنند. دل نه تنها باید سه شرکت کننده، بلکه باید سه فرد جایگزین دیگر را هم برای مسابقه انتخاب میکرد. تا زمانی که او نوعی دلیل برای کارش داشت، هیچ مشکلی در ارسال کوئین نبود.
درست در همان لحظه، درب کلاس باز شد، وقتی دانشآموزان شروع به وارد شدن کردند. تازه از ظهر گذشته و صبحی که دانشآموزان میتوانستند از آن لذت ببرند به پایان رسیده بود، چرا که به آنها گفته شد تا در این زمان دوباره به به کلاسهای خود بروند.
وقتی همه در جاهای خود مینشستند، فضای سنگینی همهجا را فرا گرفته بود. وقتی به اطراف نگاه میکردند، متوجه شدند بسیاری از صندلی افرادی که مرده بودند حالا خالی مانده.
دل به سرعت هولوگرام را بست. معلمان اجازه داشتند رتبه همه افراد کلاس را بدانند، اما دانشآموزان نه. اگرچه بسیاری از آنها قبلاً ایدهای دربارهی سطح بقیه داشتند زیرا میتوانستند ببینند دیگران چقدر خوب عمل کردهاند.
وقتی همه روی صندلیهای خود نشستند، دل از پشت میز بلند شد و کلاس را شروع کرد: «خب همگی، امروز هیچ درسی ندارید، اما دلیل اینکه همهتون رو فراخوندن، بهخاطر مسابقه پیشروئه. همه شما در اون شرکت نمیکنید، ولی وظایفی به شما داده میشه. هر دانشآموز باید برای حمایت از مدرسه و پایگاه نظامی خودش آماده بشه.»
سپس دل شروع به خواندن اسم گروههای ک...
کتابهای تصادفی

