سیستم خوناشامی من
قسمت: 281
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۸۱ اتاق سفید
آخرین چیزی که او قبل از ورود به پورتال به یاد میآورد، این بود که ساعت مچی او از دور دستش افتاده و او مطمئن شد که محل افتادنش را دقیق بهخاطر بسپارد.
این تنها چیزی بود که از او باقی مانده و به او اجازه میداد تا با دیگران در تماس باشد. او این را واقعاً متوجه میشد که در چه وضعیت ناامیدکنندهای قرار دارد.
حالا چارهای نبود، هیچ راه برگشتی برای ارین وجود نداشت. او حالا توسط یکی از قدرتمندترین انسانهای جهان هدف گرفته شده بود و افراد زیادی وجود نداشتند که بتوانند از او محافظت کنند. تنها چند نفر بودند که میتوانستند چنین کاری را انجام دهند و یکی از آنها سازمان خالص بود.
مرد مچ ارین را گرفته و قبل از اینکه حتی بتواند خودش را برای اتفاقی که قرار بود بیفتد آماده کند، به داخل پورتال کشیده بود. آنها همدیگر را محکم نگه داشتنه و دو نفرشان از طریق پورتال به سفر ادامه دادند.
مرد چنگ محکمی داشت و مطمئن شد که ارین رها نکند این دو نفر باید در یک منطقه قرار میگرفتند. با این حال، ارین سعی نکرد مقاومت کند. اگر این کار را میکرد، چه کسی میدانست که سرانجام به کجا میرسید. آنها اکنون به سمت پایگاه سازمان خالص میرفتند. یک مکان ناشناخته که توسط هیچ یک از خانوادههای بزرگ یا ارتش ردیابی نشده بود.
چند لحظه بعد انتقال به پایان رسید. وقتی آن دو نفر به طرف پورتال دیگر رسیدند، ارین شروع به باز کردن چشمانش کرد و فقط یک چیز میدید، سفیدی.
او به اطراف نگاه کرد و بهنظر میرسید هم او و هم مرد در یک اتاق سفید کاملاً جامد هستند. زمین، سقف و حتی دیوارها سفید بود، که تشخیص بزرگی اتاق را برایش سخت میکرد. بهنظر میرسید که هیچ خروج یا ورودی برای این محل وجود ندارد و در حالی که آنجا ایستاده بود، سبک اتاق کمی او را عصبانی میکرد.
سپس صدای زنی از طریق بلندگو گفت: «خوش اومدی امیدوارم جیمز با شما خشن نبوده باشه.» اگرچه صدای بلندگوها عجیب بهنظر میرسید. معمولاً در اتاقی مانند این، صدا با عبور از دیوارها بازتاب داده شده اکو پیدا میکرد. اینبار اما بهنظر میرسید که صدا مستقیماً به سمت پرده گوش او میآید. او احساس میکرد که میتوانست صدای فرد را به قدری واضح بشنود که انگار یک هدفون بر سر دارد. با نگاه به اطراف اما ارین قادر به دیدن هیچ بلندگویی نبود.
با فرض اینکه مردی که با او آمده جیمز است، ارین به او نگاهی کرد تا ببیند که آیا پاسخی دارد یا خیر. سپس متوجه شد که او از قبل به سمت یکی از دیوارهای سفید در حرکتست.
به محض ای...
کتابهای تصادفی

