فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 282

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۲۸۲ فرصتی برای حمله

وقتی ارین بالاخره از خواب بیدار شد، به‌جای اینکه در یک اتاق سفید باشد، در حال حاضر در یک اتاق تاریک بود و چیزی نمی‌دید. پارچه نرمی چشمانش را پوشانده بود، بنابراین تصور کرد که چشمانش بسته است.

صدای مردی از پشت سر گفت: «به‌نظر می‌رسه که بیدار شدی.» صدا با زمانی که آنها در اتاق سفید بودند متفاوت بود، بنابراین او می‌توانست تصور کند که جابجا شده است. او همچنین صدا را تشخیص داد، اگرچه مرد زیاد صحبت نمی‌کرد. او میتوانست بگوید که همان مردی است که قبلاً با او بوده، یعنی جیمز.

پارچه نرمی که صورتش را پوشانده بود برداشته شده بود. با این حال، بینایی او تقریباً سیاه شده مانده بود. در هر اتاقی که بودند، حتی یک تابش نور هم وجود نداشت. واضح بود که یا داشتند او را آزمایش می‌کردند یا هنوز به او اعتماد نداشتند.

همیشه شایعاتی در مورد دیوانه بودن اعضای سازمان خالص وجود داشت، اگرچه ارین کاملاً آنها را باور نمی‌کرد زیرا گزارش‌های خبری آشکارا مغرضانه بودند، اما پس از چند برداشت اولیه اش از ورود به پایگاه، شروع به موافقت نسبت به آنچه شنیده بود کرد.

تنها چیزی که باعث می‌شد تحمل کند این واقعیت بود که لایلا، که او نیز یکی از اعضای سازمان خالص است، همیشه با او بسیار مهربان بود.

ارین فکر کرد: «اونم چنین چیزی‌هایی رو گذرونده؟» آخرین اتاقی که ارین در آن قرار داشت برایش مثل شکنجه بود. پس از صرف تنها ۲۰ دقیقه، او میتوانست احساس کند که ذهنش شروع به از هم پاشیدگی کرده است. اما باز هم تا زمانی که می‌توانست آگاهی خود را حفظ کرد.

این اتاق بنا به دلایلی آنجا قرار داشت و مشخص بود که فقط برای او ساخته نشده است. حتی ممکن بود سازمان خالص از آن برای آموزش اعضایش استفاده کند. اگر لایلا هم چنین چیزی را پشت سر گذاشته بود، ارین نظرش را نسبت به ضعیف بودن لایلا تغییر می‌داد.

او می‌توانست یک فرد معمولی را تصور کند که فقط پانزده دقیقه میتواند مقاومت کند. با این حال، حقیقتاً او هیچ سرنخی نداشت که چه مدت در آنجا سپری کرده است. وقتی در اتاق بود، یک ثانیه مثل یک دقیقه می‌گذشت.

اگرچه او چیزی را نمی‌دید، اما احساس کرد که به‌نظر می‌رسد بازوهایش بسته شده اند و پشتش قائم است. او روی یک نوع صندلی نشسته بود. صدای جیمز که به اطراف می‌چرخید و حرکت می‌کرد شنیده می‌شد و به‌نظر می‌رسید که یک ماده چسبنده به قسمت‌های مختلف بدن او چسبیده است.

جیمز گفت: «زیاد نگران نباش، این یه روش عادی برای همه افرادیه که برای اولین بار به ما مراجعه می‌کنن. تا وقتی که به ما دروغ نگی مشکلی نیست.»

صدای چرخاندن صندلی دیگری به سمت جلو شنیده می‌شد و جیمز اکنون دقیقاً روبروی ارین در اتاق تاریک نشسته بود.

جیمز پرسید: «فقط لازمه که به چند سوال ساده من پاسخ بدی، جواب‌های...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی