سیستم خوناشامی من
قسمت: 283
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۸۳ گیر افتادن
دو سرباز نگهبان ورودی پورتال همچنان دستان خود را به سمت دانشآموز نگه داشتند. اگرچه او قبلاً هویت خود را به عنوان پیو بلنک اعلام کرده بود، آنها سرباز بودند و نه کارمندان مدرسه.
پس با پشتیبانی تماس گرفتند و چند لحظه بعد هیلی در کنار سه سرباز دیگر وارد اتاق شد.
دستهای پیو همچنان بالای سرش بود و به وضوح میلرزیدند. بعد از غیبت یک ماهه یا بیشتر، حالا اصلا انتظار چنین استقبالی را نداشت.، فکر میکرد که بازگشتش مورد استقبال قرار خواهد گرفت و حتی شاید برای چند روز با او مانند یک پادشاه رفتار شود، اما واقعیت به شدت به او ضربه زد و نشانش داد که اصلاً اینطور نیست.
هیلی گفت: «شما بچهها، نمیخواید بیخیال بشید؟ نمیبینید که دارید اونو میترسونید؟» او میدانست که در طرف دیگر پورتال نیز قبل از فرستادن کسی به پایگاه، پروتکلهای سختگیرانهای خواهند داشت.
او در راه به اینجا اطلاعاتی از این سربازان شنیده بوده که این فرد تازهوارد ادعا میکند دانشآموز این پایگاهست. اگر او شناسه دانشآموزیی خود را نشانشان داده باشد، باید اجازه عبور از آنجا را پیدا میکرد.
فقط اینکه... این یک رخداد کاملا غیر منتظره بود چرا که با وارد شدن به اتاق، انتظار داشت فردی که به تازگی از یک سفر اکتشافی برگشتهست، یا شاید هم دانشآموزی که در یکی از سفرها جا مانده بود را ببیند، اما در عوض، فردی از پورتال سبز رنگ را دید که اولین سفر اعزامی را در آن تجربه کرده بودند.
تنها فردی که ناپدید شدنش بهجای مردنش تایید شد، پیو بود. با این حال، او قبلاً بازگشته و حتی شناسه دانشآموزیی خود را به همراه داشت.
همانطور که او راجع به این موضوع فکر میکرد، به دانشآموز نزدیکتر شد و اکنون در فاصلهای قرار داشت که میتوانست چهره پسر جوان را به وضوح ببیند. اگرچه او با گِل و عرق پوشانده بود، او متوجه چیزی عجیب شد.
وقتی بالاخره این فکر در سرش جاری شد، تقریباً تبلت از دستش افتاد.
هیلی با لحنی متحیر پرسید: «پیو بلنک؟»
«درسته... اما تو اسم منو از کجا میدونی؟ فکر نمیکردم اینقدر شناختهشده باشم.» هیلی معلم زیبا و تنها دکتر دانشآموزان سال اول بود. با وجود اینکه او دانشآموزان زیادی را میدید، اما واقعاً به هیچیک از آنها را مستقیما آموزش نمیداد. از بین ۵۰۰ فردی که در محوطه پایگاه وجود داشت، پیو از اینکه او نامش را به یاد دارد، بسیار متعجب شد. این باعث شد که او نسبت به این برخورد دچار سوء تفاهم شده و احساس خاصی داشته باشد.
هیلی به این فکر فرو رفت: «یعنی این دانشآموز قلابیه؟ یا فرد قلابی همونیه که به پایگاه ما نفوذ کرده؟» او استدلال کرد که آن یکی که در حال حاضر در مدرسه است به احتمال زیاد دانشآموز قلابی باشد.
اگر قرار بود کسی سعی داشته باشد تا به پایگاه نفوذ کند، دومین نفری که یک ماه بعد ظاهر میشد به احتمال زیاد فرد واقعیای بود که از چیزی اطلاع نداشت.
با این حال... به عنوان یک اقدام محتاطانه، دانشآموز دستانش با دستبند به پشت بسته شد، و یک سرباز او را برای بازجویی همراهی کرد.
پیو شروع به فریاد زدن کرد و با گریه گفت: «صبر کن، بهت قول میدم! من واقعا منم! میتونی شناسهم رو چک کنی! میتونی ببینی که منم، درسته؟...
کتابهای تصادفی


