فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 292

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۲۹۲ گنبد خشخاش

وسوسه نگاه کردن به رنگ پورتال، داشت کوئین را می‌کشت. با این حال، او تصمیم گرفت به کیسه سیاهی که صورتش را می‌پوشاند دست نزد، بالاخره ریسک کردن بر چنین چیزی واقعا ارزشش را نداشت. نیازی نبود که او نگران این باشد که پایگاه ۱ نظامی کجاست. در واقع حتی نمی‌دانست که این نیاز فعلی‌ش به دانستن این مورد از کجا می‌آید.

اینطور نبود که او برای سازمان خالص یا دالکی‌ها کار کند و در این دنیا احتمالا فقط آن‌ها بودند که برای به‌دست آوردن چنین اطلاعاتی حاضر بودند تا دست به هر کاری بزنند. حتی اگر کوئین آن را می‌دانست، فرقی به حالش نمی‌کرد. مگر اینکه قصد داشت عضو ارتش شود، اما هرگز نمی‌توانست در تمام زندگی خود چنین کاری را متصور شود.

لحظه‌ای که بدنش از پورتال عبور کرد، می‌توانست احساس عجیبی را که معمولاً رخ می‌دهد را دوباره تجربه کند. انگار که ذهن شروع به ذوب شدن می‌کند. البته تجربه آنقدرها بدی هم نبود، اما تصورش چیزی کاملاً عجیب بود.

او در واقع تعجب کرد که هنگام عبور از پورتال، این حس عجیب دیگر دانش‌آموزان را بیدار نکرده. چنین اتفاقی به آن معنی بود که گاز یا هر چیزی که برای از بی‌هوش کردن‌شان استفاده می‌شد به‌اندازه کافی قوی بوده که حتی چنین چیزهایی هم بیدارشان نکند. همانطور که او کمی بیشتر به آن فکر می‌کرد، تعجب کرد که چرا این گاز حتی توانسته فکس را نیز بخواباند.

کوئین پس از اینکه تصمیم گرفت کیسه سیاه را در نیاورد، پس از مدتی از انتهای پورتال خارج شد و پیوسته به تظاهر به اینکه بی‌هوش شده‌ست ادامه داد. بدن او گاهی اوقات توسط برخی تکانه‌ها که بعضی آرامی و بعضی واقعا شدید بود به طرفین حرکت می‌کرد.

همانطور که آنها به حرکت خود ادامه می‌دادند، او به‌طور مداوم صداهای مکانیکی عجیبی را در اطراف خود می‌شنید. این کمی او را عصبانی می‌کرد زیرا سعی داشت آنچه را که در بیرون است تنها با استفاده از گوش‌هایش به تصویر بکشد.

کوئین نمی‌توانست این افکار را کنار بگذارد. «تعجب می‌کنم که لئو چطور این کار رو انجام میده... اگه من کور بشم حتی یه لحظه هم نمی‌تونم تحملش کنم.»

در نهایت، پس از چند ساعت پرتاب شدن از جایی به‌جای دیگر، بدن او در پانزده دقیقه گذشته تکانی نخورد. و بعد از آن، اولین دانش‌آموز غیر او از خواب بیدار شد.

شاگرد فریاد زد: «چی -! این چه کوفتیه روی سرم؟!» با وجود باز کردن چشمانش، تنها چیزی که می‌توانست ببیند رنگ سیاه بود. فکر این که دنیا در حال پایان یافتن است، باعث شد که شروع به جیغ زدن کند.

دانش‌آموز قبل از احساس برآمدگی در پشت سرش به فریاد زدن ادامه داد: «آههه! متاسفم، منو ببخشید! لطفا منو نکشید!»

سرباز در حالی که کیسه را از روی دانش‌آموز برمی داشت، توضیح داد: «می‌تونی آروم باشی؟ تازه به مقصد رسیدیم.»

به دلیل فریادهای بلندش، توانست چندین دانش‌آموز را بیدار کند. به آهستگی همه شروع به بیدار شدن کردند.

«لطفاً کیسه‌ها رو از روی سرتون بردارید و تا زمانی که دستورالعمل‌های بعدی ارائه نشده‌ن، سر جاتون بمونید.» صدا قابل تشخیص بود و به‌نظر می‌رسید از ژنرال مایک پیر باشد.

همه دانش‌آموزان طبق دستور عمل کرده و کیسه‌ها را از سر خود را برداشته و برای اولین بار پس از مدتی تقریبا طولانی توانستند اطراف‌شان را ببینند. دانش‌آموزان کمی گیج شده بودند که در حال حاضر کجا هستند.

هیچ آسمان بر بالای سرشان وجود نداشت و تمام چیزی که ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی