سیستم خوناشامی من
قسمت: 294
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۹۴ تجهیزات دفاعی
با شروع مسابقات از فردا، دانشآموزان آزاد بودند تا آنچه را که میخواهند برای باقی عصر انجام دهند. هیچ الزام سختگیرانهای وجود نداشت و حتی هیچ منع رفت و آمدی برای دانشآموزان نبود و برای اولین بار آنها واقعاً احساس میکردند که در یک سفر کوتاه برای تماشای یک مسابقهای بزرگ هستند. هرگز قبلاً با آنها چنین رفتاری نشده بود.
تنها قوانینی که وضع شد این بود که دانشآموزیان از محوطه مشخص شده خارج نشوند. به هر حال چنین کاری نیز غیر ممکن بود. این محوطه در قسمتی جداگانه از شهر قرار داشت و تنها راه رسیدن به آن از طریق قطار بود که در همان هم از چندین مانع مختلف باید عبور داده میشدند.
هنگام پیاده شدن از قطار، همه آنها متوجه امنیت گستردهای شدند. بهنظر میرسید که ترک این مکان بسیار سختتر از نفوذ به داخلش میکند. با این حال، با دیدن این سبک از زندگی لوکس، آنها واقعاً احساس میکردند که دلیلی وجود ندارد که برای خارج شدن از آنجا تلاش زیادی بکنند.
سه پسر یعنی کوئین، فکس و وردن اتاق هتل را ترک کرده و به سمت محوطه بازارچه حرکت کردند. درست همانطور که راهنما گفته بود، محوطه طبقه بالا بیشتر مسطح بوده و پر از انواع غرفههایی بود که کارکنان آن را مدیریت میکردند. غرفههای فروش قهوه، غذاخوری، بازیهای واقعیت مجازی و انواع و اقسم موارد دیگر در آنجا وجود داشت. اما چیزی که بیشتر توجهات را بخ خود جلب میکرد، غرفههای تجهیزات جانوری بود.
برخی از این مغازهها انواع مختلفی از تجهیزات و زرههای جانوری و همچنین آیتمهایی را میفروختند که شامل تواناییهای خاصی شامل میشدند. پسرها تصمیم گرفتند که در کل محوطه قدم زده و قبل از خرید چیزی به همه مغازهها نگاهی بیاندازند. همیشه وقتی چیزی نظر کسی را جلب میکرد و کمی بعد همان را با قیمتی کمتر در مغازه بعدی پیدا میکرد حس بد و وحشتناک وجودش را در بر میگرفت.
فکس در حالی که دستانش را پشت سر گذاشته بود گفت: «بگید ببینم. نظر تون راجع به این تغییر ناگهانی چیه؟»
کوئین با سردرگمی پرسید: «منظورت چیه؟»
فکس پاسخ داد: «چی؟ یعنی نمیتونی تشخیص بدی؟ مگه نمیبینی که یهدفعه باهامون مهربون شدن؟ اتاقهای خوب، دسترسی به مغازه، تجهیزات و بدون تعیین هیچ منع رفت و آمدی.»
کوئین قبلاً به آن فکر نکرده بود. او فقط احساس میکرد که گروهشان در حال حاضر داخل یک تعطیلات مدرسهایست درست مانند گذشته که چنین چیزی را تجربه کرده بودند. در نزدیکی ایام کریسمس و دیگر تعطیلات، مدارس و پایگاهها تمایل به آرامش بیشتری داشتند. دنیا، حتی دنیای نظامیها، نمیتوانست همیشه فقط مشغول کار باشد و سرگرمیای در خودش ایجاد نکند.
وردن گفت «بهنظر منم همینطوره.» و به اطراف اشاره کرد: «همه این چیزا برای فریب دادن دانشآموزاست. اونا کاری میکنن که ماها طعم زندگی تو پایگاه نظامی یک رو بچشیم. بعدش بعضی از دانشآموزا شروع به فکر کردن درباره این میکنن که شاید بد نباشه تا به ارتش ملحق بشن. با خودشون میگن که اینجا خیلی هم بد نیست، مخصوصاً اگه بتونن واقعا به این شکل زندگی کنن، از این که چنین حرفی میزنم، متنفر ولی همیشه انگیزهای پشت هر کاری هست.»
آن سه برای استراحت ایستاده و از گوشه، به پایین ز...