فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 295

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۲۹۵ سرقت

[سلامتی ۳۰/۹۵]

پیام سیستم بار دیگر در جلوی صورت کوئین ظاهر شد. این یک یادآوری دائمی بود که اعلام می‌کرد سلامتیش همچنان رو به کاهش‌ست، به هر حال به یادآوری نیازی نداشت. هر زمان که پیام سیستم ظاهر می‌شد، لحظاتی قبل از آن دچار دردهایی پیوسته در سر و شکمش میشد. این احساس مثل این بود که اعضای درونی بدنش درحال دریدن یکدیگرند و مغزش احساس می‌کرد کسی بدنش را گاز زده و او را از درون می‌خورد.

این احساس معمولاً حدود پنج دقیقه طول می‌کشید تا کوئین بتواند آن را سرکوب کند.

سم پرسید: «هی، خوبی؟ جالب به‌نظر نمی‌رسی.»

فکس به سرعت به سمت کوئین رفت تا به او کمک کند. او تنها کسی بود که در واقع می‌دانست که کوئین چه چیزی را تجربه می‌کند، همانطور که از قبل به او اطلاع داده بود. وردن می‌دانست که اتفاقی در حال رخ دادن‌ست، اما از حقیقت آگاه نبود و تصمیم گرفت بیخیال طی کند چرا که متوجه شده بود به احتمال زیاد این یک مسئله مرتبط به خون‌آشام‌هاست.

کوئین کارت پول خود را به وردن داد تا خرید را روی میز تکمیل کند. ۴۰۰۰ اعتبار رد و بدل شد و تجهیزات در یک چمدان فلزی شیک قرار گرفتند. زمانی که وردن با آن کالا برگشت، کوئین ظاهراً حالش بهتر شده و دردش را پشت سر گذاشته بود.

سم گفت: «خب، امیدوارم حالت بهتر بشه. بعدا شما بچه‌ها رو تو مسابقه می‌بینم. شاید بتونیم بازم همدیگه رو ببینیم و باهم مسابقات رو تماشا کنیم.» سم دوستان زیادی در پایگاه نظامی نداشت، زیرا خودش نیز در میان سال دوم‌ها سطحش پایین بود.

با شرکت نِیت در مسابقه رزمی، سم تا حد زیادی در حال خودش بود. چرا که فکر می‌کرد لذت بردن از این مسابقه با دیگرانی که خودشان هم سطح پایینی داشتند سریعا مورد قضاوت قرار نمی‌دهند لذت بخش باشد.

«آره، به‌نظر خوب می‌رسه.» کوئین هنگامی که در آخرین درد‌های پشت سرش شروع به ناپدید شدن میکرد توانست لبخندی بزند.

هر چهار نفر با هم مغازه را ترک کردند و آماده بودند تا راه خود را از هم جدا کرده و به کاوش ادامه دادند. به محض اینکه چند قدمی از مغازه دور شدند، احساس عجیبی در گردن هر یک از آنها احساس شد، گویی موهایشان سیخ شده است.

فکس زمزمه کرد: «ما داریم تعقیب می‌شیم.»

وردن پاسخ داد: «می دونم، یک گروه پنج نفره‌ن.»

آن سه پسر تنها کسانی نبودند که متوجه این موضوع شدند. وقتی سم برگشت تا سه پسر را بررسی کند، او هم می‌توانست ببیند که گروهی کوچک به‌طرز عجیبی از پشت آن سه‌نفر را تعقیب می‌کنند.

«اونا چه نقشه‌ای دارن؟» سم نمی‌توانست کاری کند اما تصمیم گرفت درگیر ماجرا شود. او می‌دانست که اگر نیت آنجا بود، حتما سعی می‌کرد جلوی هر اتفاقی که قرار بود رخ دهد را بگیرد.

همانطور که ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی