سیستم خوناشامی من
قسمت: 296
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۹۶ یک بازی کوچک
با شنیدن سخنان زک، کوئین میخواست هر نوع پیشنهادی را که قرار بود ارائه شود را رد کند. واضح بود که آنها به هیچ وجه افراد خوبی نبوده و دلیلی نداشت که وارد بازی کوچکشان شوند.
«فقط از اینجا برو قبل از اینکه من...»
درست در همان لحظه، شخصی از سمت راست کوئین عبور کرده و روبهروی او ایستاد.
«جالبه، قبل از اینکه چی؟» قبل از اینکه کوئین حتی بتواند پیشنهاد آنها را رد کند، فکس در آخرین ثانیه دهانش باز شد. بازی با کلمات توجه او را بسیار جلب کرد، علاوه بر این، آنها قبلاً خرید خود را تمام کرده و بازارچه را کاملا بررسی کرده بودند. بهجز بازگشت به اتاق هتل خود برای استراحت، آنها واقعاً هیچ کاری نمیتوانستند انجام دهند.
فکس به نتایج مسابقات اهمیت نمیداد و حتی در آنها شرکت هم نمیکرد، بنابراین این تنها سرگرمیای بود که در حال حاضر میتوانست تجربهاش کند.
«از اونجایی که بهنظر میرسه شما اعتماد به نفس بیشتری نسبت به سطح پایین معمول خودتون دارین، فکر کردم ممکنه این براتون جالب باشه.» زک و گروهش شروع به رفتن کردند و فکس بدون لحظهای فکر کردن دنبالشان کرد. بقیه به هم نگاه کردند و شانههای خود را بالا انداختند و تصمیم گرفتند با او بروند.
سم گفت: «نگران نباش، اونا واقعا کاری زیادی از دستشون بر نمیاد و شما میتونین هر وقت که خواستین انصراف بدین.»
پس از مدتی دنبال کردن زک و گروهش، در نهایت به بخش سکوی بازی رسیدند. بهنظر میآمد که او واقعاً میخواهد یک بازی را انجام دهند و این استعاره از چیز دیگری نبود. مغازهای که در آن توقف کردند چندین غرفه مختلف را شامل میشد که برای بازدید عموم باز بود.
داخل غرفهها چیزهایی شبیه به ماشین آموزشی قدیمی بود. یک میله ضخیم عمودی استاندارد در خودش داشت که از فلز ساخته شده بود. میله به ۶ بخش مختلف تقسیم شده و هر یک از آنها میله دیگری بر خود عمود داشتند.
کوئین یکی از افراد گروه زک را با دقت تماشا کرد. یک شمارش معکوس دیجیتال بالای سرش ظاهر شد ۳... ۲... ۱... وقتی تایمر به صفر رسید، صدای وزوز شنیده شد.
[بازی شروع شد – سطح ۳]
میلههای فلزی متصل به بدنه دستگاه شروع به حرکت در جهتهای مختلفی کردند. در همان لحظهای که یک میله از بالای سر فرد میگذشت، دیگری پس از آن سراغش پایش آماده و حملاتی پیوسته را انجام میداد که همه بخشها را پر میکردند.
در همان زمان، فرد دست چپ و پای راست خود را بلند کرد و مانع از هر دو حمله بالا و پایین شد. میلهها دوباره اما چرخیده و به چرخش و خود ادامه دادند تا حملات همهجانه دیگری را به سمت او انجام دهند. در همان زمان بود که کوئین متوجه شد، حلقه کوچکی در ...
کتابهای تصادفی
