سیستم خوناشامی من
قسمت: 298
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۹۸ شانس دوم
برای سم، زک و سایر هم تیمیهایش که در کنار ایستاده بودند، این که چه کسی میخواست داوطلب شود جالب و سوالبرانگیز بود. دقیقاً هر دو نفری که برای شرکت باهم حرف میزدند، دقیقا سطح ۱ بودند. اگر این یک تیم معمولی بود، زک زیاد به آن فکر نمیکرد. از این گذشته، منطقی بود که اجازه داده شود فرد ضعیفتر اول شروع کند. با این حال... سطحْ یکیها را حتی نمیشد ضعیف طلقی کرد.
آنها از چنین کلمهای هم کمتر بودند. از همان ابتدا، تنها دو نفری که همه روی آنها متمرکز شدند، وردن و سم بودند و حدس میزدند که این دو سطح یکی، خودشان سریعاً تسلیم شوند چرا که حضورشان در چنین مسابقهای مثل اتلاف وقت بود.
اما با این حال، بهنظر میرسید که فکس با میل خود عقب کشیده و به کوئین اجازه داد جلو برود. وردن، از سوی دیگر، به اینکه دوست سطح یکیش برای مسابقه حاضر میشد هیچ واکنش عجیب و ناراحتی نداشت.
سم احساس میکرد که شاید وردن دوست دارد به همه اجازه دهد تا شانس خودشان را امتحان کنند و شاید هم دوست داشت تا از این فرصت برای درک بهتر دستگاه استفاده کند. با اینحال اگرچه شانس آنها برای برنده شدناندک بود، اما با نگاهشان اصلا چنین چیزی را نمیگفت و مطمئناً هیچکدام هنوز تسلیم نشده بودند.
در همین حال اما زک از این وضعیت ناگهانی غافلگیر شد. همان دانشآموزی که قبلاً برای تحویل ندادن زرهش اعتماد به نفس زیادی مقابلش داشت، در حال حاضر هم دقیقاً همان میزان اعتماد را از خودش نشان میداد. بنا بهدلایلی، زک همچنان احساس میکرد نمیتواند در چشمهای کوئین نگاه کند اما لحظهای تسلیم کنجکاویش شد و سرش را بالا گرفت تا ببیند که وضعیت تغییری کرده یا نه. اما هنگامی که چشمان او با کوئین تماس پیدا کرد، بهطور غریزی متوجه شد که این ایده بدی است. یک حس سوزنی شدن را در پشت مغزش احساس کرد، حسی که انگار این پسر میخواست مغزش را در مشت گرفته و منفجرش کند.
حس میکرد که باید فوراً از اینجا فرار کند اما درست در لحظهی آخر به خودش آمد و در فکرش گفت: چه مرگت شده زک؟ خودتو جمع و جور کن!
کوئین وارد منطقه بازی شد و در حالی که در دایره مشخص شده قرار گرفته بود چهرهای آرام داشت. بقیه احساس میکردند که شاید همه اینها یک نمایش و برای قوی جلوه دادن خودشست. آنها واقعا نمیتوانستند بفهمند که چرا او باید تا این حد آرام باشد.
یکی از گروه زک گفت: «ده ثانیهای بیرونه.»
دیگری جواب داد: «اوه، واقعا؟ سرش شرط ببندیم؟ من میگم سیثانیه.»
«ولی حتما یه چیزی هست که اینقدر مطمئنه، مگه نه؟ فکر میکنم چهل و پنج ثانیه رو بکشه. درست قبل از اینکه دستگاه سرعت بگیره.»
«زک، نمیخواهی توام یه زمانی رو بگی؟»
زک اما پاسخی نداد. درواقع او اصلا نمیخواست جوابش را به دیگران بگوید چرا که چیزی به او میگفت کوئین به سادگی میتواند این مرحله را رد کند.
بازی شروع شد و همه با دقت به تایمر دستگاه نگاه میکردند. همه آنها امیدوار بودند که حدس خودشان درست بوده و پولی به جیب بزنند.
با گذشت زمان از مرز ده ثانیه گذشت، صدای ناله اولین نفر شنیده شده چرا که شرط را باخته ب...
کتابهای تصادفی


