سیستم خوناشامی من
قسمت: 301
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۰۱: همه باید ببینند
بقیه برای اینکه ببینند واقعاً چه اتفاقی میافتد کمی دور بودند. آنها درست بیرون محل بازی ایستاده و از دو طرف وضعیت را تماشا میکردند. یک طرف، گروه کوئین در و طرف دیگر گروه زک ایستاده بود.
هر یک از تیمهایشان پشت هم تیمیهای خود ایستاده بودند که یعنی کوئین پشتش رو به فکس بود، بنابراین حتی با داشتن بینایی عالی هم او نمیدانست که چه خبر شده و نمیتوانست ببیند که مهارت نفوذ کوئین فعال شده.
کوئین هرگز به استفاده از مهارت نفوذش برای خلاص شدن از کل این موضوع فکر هم نکرده بود. زک یک کاربر سطح ۶ بود و معمولاً معنیش داشتن یک ذهن و اراده قوی بود. البته همیشه اینطور نبود، اما بیشتر اوقات این قضیه صدق میکرد. در گذشته، چنین چیزی هرگز رخ نمیداد.
با این حال، دو چیز وجود داشت که از آخرین بار تغییر کرده بود. اولین مورد این بود که کوئین امتیاز جذابیت خود را تا حد زیادی افزایش داده و دومی کسب تجربه فشار و چیزهای ترسناکی بود که تا الان اتفاق افتاده و همه آنها ذهن زک بسیار ناپایدار کرده بودند. او اصلا نمیدانست چه اتفاقی در حال رخ دادنست و به همین دلیل، مهارت نفوذ تأثیر زیادی بر او داشت.
کوئین دستور داد: «تو اون کریستال رو پشت سرت میذاری و از اینجا میری.»
در آن لحظه، زک مطیعانه دستور را اجرا کرد و کریستال رده میانی را از کیسهاش بیرون کشید و روی زمین گذاشت. اندکی بعد، بقیه افرادش هم به دنبال او آنجا را ترک کردند.
فکس گفت: «خب، خیلی راحتتر از چیزی که فکر میکردم پیش رفت.»
بعد از برداشتن کریستال و گذاشتن آن در جیبش، نفسش آرام شد و رنگ چشمانش به حالت عادی برگشت.
سپس کوئین رو به بقیه گفت: «خب، اینم ماجرایی بود برای خود مگه نه.»
وردن با دیدن این واکنش احساس کرد که کوئین کمی دوقطبی رفتار میکند. همین چند لحظه پیش صدایش بهنظر میرسید که میخواهد سر زک را از تنش جدا کند، اما حالا بهنظر میرسید خوشحال بوده در آسمانها سیر میکند. با این حال وردن چیزی نگفت، او واقعاً کسی نبود که بخواهد در مورد تغییرات خُلقی دیگران را نصیحت کند.
درست در همان لحظه، مدیر سالن و پسر به محل رسیده و دیدند که زک و بقیه در حال رفتناند.
مرد در حالی که دستانش را بالای سرش گرفته بود گفت «چی شده؟» قسمت بالایی دستگاه تکه تکه شده بود. مشخصا این وضعیت قابل تعمیر نبود نیاز بود تا یک دستگاه کاملاً جدید سفارش داده شود.
فکس گفت: «باید به اون بچهها میگفتیم که همینجا بمونن. الان م...
کتابهای تصادفی
