سیستم خوناشامی من
قسمت: 302
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۰۲: فکس و سیلور
سیلور با رسیدن به میدان مسابقات، احساس بهتری نسبت به قبل داشت. یک ماه و نیم را در پایگاه نظامی آکادمی سپری کرده بود و آرزو داشت تا به خانه برگردد اما تا زمانی که وظیفه خود را به پایان نمیرساند هرگز این کار را انجام نمیداد.
حالا که احساس میکرد به پایان ماموریتش نزدیک شده، حالش شروع به تغییر کرد. همانطور که از اتاق هتل خارج شد تا به بیرون برود، از کنار تعدادی از دانشآموزان کلاسش رد شد.
«امیدوارم روز خوبی داشته باشید خانم.»
«ای کاش وقتی بزرگ شدم منم بتونم مثل اون خوشگل بشم.»
هیچکس نمیتوانست از ستایش سیلور خودداری کند. اگرچه او در کلاسش سختگیر بود و نسبت به دروسش اطلاعات کاملی داشت اما درسهایی که میداد عمدتا لذتبخش بودند. یکی از دلایلش هم بیپایان رسیدن اطلاعاتش در حین تدریس بود که بهنظر میرسید مانند یک اقیانوس هیچ حدی نداشته باشد و هنگام حرف زدن، مثل باقی معلمها خودش را بالا نمیگرفت و خودشیرینی نمیکرد.
در وسط کلاس، پسرها اغلب از او تعریف میکردند یا در مورد موضوعات خاصی از او سوال میپرسیدند، اما وقتی او به صراحت و خیلی رُک پاسخ میداد، آنها را شرمنده میکرد چون هر چیزی که در ذهنش بود را میگفت. البته با گذشت زمان، همه متوجه این شدند که بخش از شخصیت سیلور چگونه است و فهمیدند که او از این حرفهایش قصد بدی ندارد.
سیلور در ابتدا بهنظرش تعارفها مسخره و آزاردهنده بودند اما با گذشت زمان و حضور در کنار انسانها، واقعا از شنیدن این کلمات لذت میبرد.
با خودش فکر کرد: «یعنی وقتی برگردم، پدر هم بهخاطر خوب انجام دادن این کار تحسینم میکنه؟» هر کاری که تا به حال انجام داده برای خانوادهاش بود و او این کار را باز هم ادامه میداد. با این حال، حتی یک بارهم، پدرش که رهبر هم خانواده بود، او را بهخاطر کارهایش تحسین نکرد. برخلاف اینجا که هر روز کلمات محبتآمیز مختلف از او و کارهای سادهاش تشکر میکردند.
قبل از اینکه متوجه شود، او قبلاً میدان مسابقات را ترک کرده و بیرون طبقه همکف بود. عادت داشت که در زمانهای ناراحتی تنها باشد، هر چند که معمولا خیلی نمیگذشت که برادر احمقش فکس سراغش میآمد و با کارهایش او را خوشحال میکرد.
پس از آرام شدن، برنامه او این بود که دوباره به میدان مسابقات برود و طبقه بالا را جستجو کند تا ببیند آیا میتواند اطلاعاتی بیابد یا شاید حتی فکس را پیدا کند؟ هر چه سریعتر او را به خانه میآورد، زمان کمتری را نیاز بود تا در اینجا بگذراند.
با این حال، بوی شیرین عجیبی به مشامش رسید، بویی که با آن آشنا بود اما مدتها از آخرینباری استشمامش کرده بود میگذشت. بوی خون.
با تعجب که چرا بوی خون انسان را در چنین محلی استشمام میکند، به سرعت خود را به منشاء بو رساند و سرانجام، رد بو او را به سمت مردی کچل کشاند که شمشیری در کنار کمرش داشت. اما با دیدن اینکه هیچکس آسیبی ندیده، سرعتش را کم کرد و دوباره شروع به راه رفتن کرد.
بو مطمئناً از سمت مرد میآمد و با کمی دقت بیشتر، حالا چشمانش به شی خاصی که مرد در دست داشت خیره شد. ...
کتابهای تصادفی


