سیستم خوناشامی من
قسمت: 309
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
رهبر جدید
هر پنج جایگاه هم اکنون پر بود، اما سم و بقیه عمیقا سردرگم بودند، همانطور که بقیه در صندلی هایشان نیز به فرد باقی مانده در حال نشستن نگاه کردند. هر کسی که بود، آنها انتظارش را نداشتند.
کویین پرسید:« چی شده؟»، هنوز از اینکه به احتمال زیاد یک شخص مهم بدون اینکه متوجه شوند کنارشان نشسته بود کمی متحیر بود.
«خب، همونطور که میبینی، پنج جایگاه برای اعضای چهار خاندان بزرگ و همچنین پیشوای مطلقه. هر چند، رهبری که باید توی جایگاه آخر باشه از خاندان گریلاشه. رییس حال حاضرشون مردی صبور و مورد احترامه. این آدم بهش میخوره به تازگی از دانشگاه نظامی فارغ التحصیل شده باشه».
درست بود، حتی قبل از اینکه کویین او را ببیند، حس کرد این مرد دراوایل بیست سالگی است، بخاطر همین هرگز به ذهنش خطور نکرد دارای مقام بالایی باشد.
ووردن گفت:« اطلاعاتتت زیاد بروز نیست، شنیدم که اون پیرمرد برای مدت زیادی درگیر بیماری بود، حتی شایعاتی بود که تا الان فوت کرده. ولی از ترس نداشتن ارباب جدید، تصمیم گرفتنند این خبرا راهی به بیرون پیدا نکنه. اگه حدسم درست باشه، دیگه نمیتونن مخفی نگهش دارن. شخصی که بهش نگه میکنید، ارباب جدیده.
چیزی که ووررن گفت در ذهن سم بسیار قابل قبول بود. سوال این بود که سم که به خودش می بالید از سیا+ست کنونی جهان بسیار آگاه است، همین شایعات را شنیده بود. ولی انگار ووردن هم به همان اندازه با این مسایل آشنا بود. این گروه عجیب و غریب بیش از قبل توجه او را جلب کردند، و شاید کویین تنها کسی نبود که باید حواسش بهش میبود.
داخل غرفه ی خاص، اتاق ساکت و آروم بود، دیگران به نگاه کردن در جهت مرد جوان ادامه دادند. منتظر بودند او چیزی بگوید، اما او به بازی کردن با موی بلندش ادامه داد و آن را دور انگشتش میپیچید.
دیگران امیدوار به اینکه چیزی بگوید صبور باقی ماندند، اما سر یکی از آنها با عصبانیت شروع به لرزیدن کرد، زیرا از نادیده گرفته شدن متنفر بود و انگار بخار داغ از سوراخ های بزرگ بینی اش بیرون میزد.
برنی فریاد زد:« گستاخ، نمیخوای چیزی بگی، مطمعنا میتونی متوجه بشی که همه منتظر توییم، شاید هم تا حالا کسی بهت ادب یاد نداده.»
اسکار در تلاش برای آروم کردن اوضاع ایستاد، به نحوی ارتش، مانند یک پل میان چهار خاندان بزرگ بود. طاقت فرسا بود چون هر کدام از قدرت هایشان برابر قلمداد میشد، و چنین چیزی را برای آنها هم میشد به حساب آورد.
اسکار پرسید:« پس فرض میکنم ریش سفید فوت کرده، و شما به عنوان نمایند او اینجا هستین؟»
مرد جوان بالاخره رو به بقیه برگشت، و دیگر افراد اتاق را مورد توجه خود قرار داد. با چشمان تنگ و نافذش به دقت به هر کدام نگاه کرد. یک نگاه روزمره نبود و دیگران هم این را حس کردند. انگار که در حال تحلیل هر ...
کتابهای تصادفی


