سیستم خوناشامی من
قسمت: 311
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
«فکس ... فکس ... فکس! میشنوی صدامو... هی؟»
کوئین دستش را مقابل چشمان فکس تکان داد.
فکس بالاخره از شوک درآمد و فهمید کجاست.
او پاسخ داد:
«اوه، متاسفم، فقط به خفن بودن لوگان فکر میکردم.»
کوئین چندین بار فکس را صدا کرده بود و بقیه که شاهد این اتفاق بودند آنجا را ترک کرده بودند.
آنها خیلی زود متوجه شدند که نگاه فکس به صحنه دوخته شده.
بقیه رفته بودند تا کمی تنقلات بخورند، اما به دلایلی، فکس همراه نشده بود.
کوئین گفت:
«هی، ببین اگه چیزی تو ذهنت هست، میتونی به من بگی. خودت که میدونی، ها؟ هنوز یادمه که تو زیرزمین اون سیاره چی گفتی. حالا ما برادرای خونی هستیم، درسته؟»
این حرف کوئین قرار بود فکس را شاد کند، اما به نظر میرسید که فقط او را ناراحت کرده.
قبل از آنکه فکس بپیوندد و با دیگران همراه شود، با آخرین شخصی که میخواست ببیند، مواجه شده بود.
خواهرش، سیلور.
او میدانست که خانوادهاش کسی را برای پیدا کردنش میفرستند. شاید چند نفر حتی، اما هیچ وقت انتظار نداشت که سیلور را بفرستند.
خواهرش به خاطر رعایت قوانین خونآشامی شناخته شده بود. او سختگیر بود و همیشه وظایف داده شده را به پایان میرساند. کاملاً متضاد با فکس.
اگر هر کس دیگری جز او بود، فکس فکر میکرد که میتواند او را قانع کند تا اجازه بدهد که بماند. یا حتی فرار کند، اما از سیلور نمیتوانست فرار کند. او خیلی قدرتمند بود و هرگز این اجازه را نمیداد.
در جایی که دو نفر به هم برخورد کرده بودند، او به آرامی به سمت فکس میآمد و فکس در جایش منجمد شده بود.
ناگهان، فکرهایی که دربارهی دیگران در طول آشنایی به ذهن داشت را به یاد آورده بود، مخصوصاً در مورد کوئین.
اگر مجبور به رفتن بود، میخواست حداقل فرصتی برای خداحافظی با آنها داشته باشد.
وقتی سیلور به جایی که فکس بود، رسید، فلاسک نقرهای کوچک را به او داد.
« مال توعه، درسته؟ من اینو کنار یه معلم کچل پیدا کردم. به نظر میرسید خیلی قوی باشه. فکر کردم شاید مردی.»
فکس به فلاسک نگاه کرد و با توجه به اینکه فلاسک دیگر همراه کوئین بود، میدانست این باید مال او باشد.
«آه، این مال منه، فکر کردم گم شده.»
سیلور فحش داد:
« ای احمق! تو میدونی چقدر این جور وسایل مهمن. اگه خانواده متوجه بشه، نمیدونم چه کاری باهات میکنن. تو قانونشکنیهای زیادی رو پشت سر گذاشتی، دنبال هنجار شکنیای دیگه نباش که مجازاتت بیشتر نشه.»
فکس نمیدانست چه بگوید. جواب دادن سخت بود و فقط ایستاده و شکست خورده نگاه میکرد.
وقتی سیلور نگاه ناراحت فکس را دید، در قفسه سینهاش درد کمی حس کرد.
درست بود، سیلور بیشتر از هر چیز دیگری، به قوانین خونآشامی اهمیت میداد.
او همیشه ماموریت خود را به پایان میرساند و با اطرافیان سختگیر بود.
با این حال، فکس نمیدانست که او برای یک شخص خاص، یعنی برادر کوچکش، قلب نرمی دارد.
او گفت:
« اومدم اینجا تا با خودم ب...
کتابهای تصادفی

