سیستم خوناشامی من
قسمت: 312
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
دانشآموزان به طور تصادفی برای مسابقه به چهار گروه تقسیم شدند.
هر کدام از آنها باید از دروازههای شمال، جنوب، شرق و غرب به شهر کوچک و موقت وارد میشدند.
طرح شهر شبیه علامت جمع بود. چندین ساختمان و کوچههای کوچک وجود داشت، اما مسیرهای بزرگ در مرکز بهم میپیوستند.
لایلا در دروازهی شمال بود و به طور شانسی چند نفر دیگر هم با او دیده میشدند.
دختر بلوند آزاردهنده به همراه برادر و خواهر.
« با این حساب، من با اینا همگروهی شدم.»
او چندین نفس عمیق کشید، بدون اینکه دلیلش را بداند، عصبانی شده بود.
معمولاً در این نوع موقعیتها، او خودکنترلی خوبی داشت.
مادرش همیشه به او میگفت که فقط زمانی عصبانیت از کنترل خارج میشود که واقعاً به آنچه قصد داریم انجام دهیم، علاقهمند باشیم.
« معنیش اینه که واقعاً به این مسابقه اهمیت میدم؟»
در واقع، او پاسخ را از قبل میدانست.
لایلا به خودش گفت:
«فقط باید از مرحلهی اول عبور کنم. اگر از پس این کار بربیام، ثابت میکنم که واقعاً میتونم یه کارو به تنهایی انجام بدم و فقط یه بار اضافی روی دوش بقیه نیستم. نباید حذف بشم، تنها کاری که باید بکنم همینه. تو میتونی لایلا.»
او این حرفها را با خودش تکرار میکرد و گویی دعا میخواند. هر چه بیشتر تکرار میکرد، تحقق حرفهایش ناممکنتر به نظر میرسید.
اگرچه این کار خلاف دستورات پیور بود، اما آنها دربارهی کاری که قصد انجامش را داشتند حتی توضیح هم نداده بودند و این لایلا را خیلی ناراحت کرده بود.
با انجام کاری خلاف خواستهشان، میخواست در مرحلهی اول ثابت کند که میتواند آن را انجام دهد و سپس بلافاصله خود را از مرحلهی دوم حذف کند.
اگر یک روز در برنامههایشان نقشی نداشت تغییری در نقشههایشان ایجاد نمیشد و شاید حتی اهمیت هم نمیدادند که او شرکت نکرده است.
« خب، مسابقه شروع میشه!»
بوق صدایی داد و ورودیهای شمال، جنوب، شرق و غرب، همه دانشآموزان، وارد شهر کوچک شدند.
در بالای سالن، یک نمایشگر هولوگرافی شمارش معکوس را آغاز کرد.
برخی از دانشآموزان فوراً از گروه جدا شدند و به دنبال مخفیگاههای خود رفتند، در حالی که دیگران چندین هدف در ذهن داشتند.
و لایلا حس کرد که خودش هم هدف یکی از افراد شده.
درست پشت سرش، از گوشهی چشم، دختر بلوند و خواهر و برادر را دید.
گرچه این یک مسابقه تک نفره بود، اما به نظر میرسید که آنها قبلاً با یکدیگر آشنا بوده و تصمیم گرفته بودند تیمی کار کنند.
در حالی که لایلا به دور خود نگاه میکرد، متوجه شد که این تاکتیک توسط خیلیهای دیگر هم اجرا شده بود.
بسیاری از دانشآموزان، به جای ک...
کتابهای تصادفی
