سیستم خوناشامی من
قسمت: 314
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
کوئین دست هایش را روی شانههای لایلا گذاشت و او را به سمتی برد.
شنیدن موافقت کوئین برای تبدیل شدن، لایلا را خوشحال کرده بود و آن حس غم اولیه در حال رنگ باختن بود.
شاید این تغییر بزرگی بود که او در زندگیاش نیاز داشت.
«ممنون.»
او کمی سرش را خم کرد و چند قطره اشکش را پاک کرد.
البته، در حال حاضر زمان مناسبی برای تبدیل لایلا و انجام مراسم خونی نبود، حتی او هم این را میدانست.
آنها در میان مسابقه بودند و همیشه احتمال داشت که عاقبت پیتر برای او هم یکسان دربیاید. بهتر بود صبر میکردند تا به مدرسه بازگردند که لوگان بتواند در صورت تبدیل شدن او به یک غول، به بازار سیاه دسترسی داشته باشد.
بلندگوها اعلام کردند:
«خانمها و آقایان، مبارزه به زودی شروع میشه.»
صدای حرکت جمعیت بیرون شنیده شد.
جمعیت به شدت بلندتر از قبل هیاهو میکرد و حتی از پشت لابی هتل هم قابل شنیدن بود.
با ریاکشن به اعلامیه مشخص شد که این بخش از مسابقه پرطرفدارترین چیز در میان سه مسابقهی اصلی بود.
سم با عجله گفت:»نیت! متأسفم بچهها. باید برم مسابقهی رفیقمو ببینم. به نظر میرسه شماها اینجا کار دارین.»
بسیاری از اتفاقات مقابل سم رخ داده بودند، اما او به سختی افراد گروه را میشناخت و فقط تا یه مدتی به آنها کمک میکرد.
آنچه که او بیشتر از همه میخواست، حمایت از دوست واقعی خود، نیت، بود.
لوگان گفت:
«منم باهات میام.»
او نگران اتفاقات پیشروی پیتر بود و یکی از آنها باید بقیه را در جریان این اتفاقات قرار میداد.
سایر اعضای گروه نیازی به نگرانی درباره سم نداشتند، به نظر میرسید دعوتی عجیب و غریب بود و هیچ چیز درباره کوئین به عنوان یک خون آشام یا هر چیز دیگری ذکر نشد.
تنها چیزی که فاش شده بود، این بود که کوئین و فکس رازی داشتند.
با مرحلهی یک در ساعت مچیشان و اعتماد به نفسی که داشتند، او احتمالاً حدس زده بود که آنها تواناییهایشان را پنهان میکردند، اما با این حال در مدرسه به دلیل ضعفشان حضور داشتند.
البته، این چیزی بود که اگر میخواست، میتوانست به مدرسه گزارش دهد، اما هیچ منفعتی برایش نداشت.
مدرسهی آنها یکی نبود و هیچ نفعی برایش نداشت، حتی اگر هم بود به این کار فکر نمیکرد.
پسرها به سرعت با هم به منطقهی صفحهی دو رفتند، در حالی که سه نفر دیگر پشت سر مانده بودند.
با این حال، پس از شنیدن اعلامیه، فکس هم به همان اندازه نگران بود و میخواست به زودی...
کتابهای تصادفی


