سیستم خوناشامی من
قسمت: 321
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۲۱ من عاشق شدم
فکس به آرامی در امتداد سکوی فوقانی راه میرفت. موهای مشکیای که معمولا آنها را به طور مرتبی به عقب میزد، اکنون کاملاً به هم ریخته بود. استرس همه چیز داشت به او وارد میشد و احساس میکرد که میخواهد موهایش را بکشد.
در واقع چیزی بیشتر از احساس کردن بود. بعضی وقتها هنگام راه رفتن واقعا قسمت های کوچکی از موهایش را میکند. چیز قابل توجهی نبود اما حتی متوجه نمیشد که در حال انجام آن بوده.
او نیاز داشت که همه چیز به خوبی پیش برود و هنوز از اینکه خواهرش واقعاً موافقت کرده بود که همه چیز را خودش انجام دهد، احساس آرامش میکرد. تنها مشکل این بود که او محدودیت زمانی داشت. باید تا امشب همه چیز را تمام میکرد. برای انجام هر کاری که برنامه ریزی کرده بود، به کمک نیاز داشت. به تنهایی نمی توانست این کار را انجام دهد.
فکس بالاخره به کافی شاپ کوچکی رسید که بقیه بیرون آن نشسته بودند. یک ساعت دیرتر از زمانی بود که برنامه ریزی کرده بودند، اما هنوز ساعت هفت عصر بود و زمان زیادی تا شب داشتند. طلوع آفتاب محدودیت زمانی بود.
کوئین با دیدن بهم ریختگی موهای فکس پرسید: «هی، همه چی رو به راهه؟»
او تمام روز را عجیب رفتار کرده بود و حالا هم ظاهر نامرتبش به آن اضافه شده بود. حتما باید مشکلی وجود داشته باشد و حالا با تمام شدن مراسم میتوانست از او دربارهاش بپرسد.
فکس با لبخندی ناجور به کوئین نزدیک شد و شروع کرد به زمزمه کردن در گوشش.
فکس زمزمه کرد: «اشکالی نداره که من و تو یه لحظه خصوصی صحبت کنیم؟ چیز مهمی هست که باید دربارهاش باهات حرف بزنم.»
با شنیدن این حرف قلب کوئین شروع به تپیدن و احساس دلهره کرد. اگر این چیزی بود که فکس میخواست فقط او دربارهاش بشنود، پس باید به خون آشامها مربوط میشد.
دو پسر، گروه پشت میز را ترک کردند و کمی آن طرفتر رفتند. کسی در اطرافشان نبود که به مکالماتشان گوش دهد و آنها اکنون میتوانستند آزادانه صحبت کنند.
کوئین پرسید: «خب چی میخواستی بگی؟ چیزی شده؟»
فکس دستی به موهایش کشید. چهرهاش عصبی بود. اصلا دروغگوی خوبی نبود و امروز باید عملکرد زندگیاش را به نمایش میگذاشت. تنها مشکل این بود که مجبور بود این کار را بیش از یک بار انجام دهد.
« کوئین، شاید به خاطر حرفی که میخوام بهت بزنم ازم متنفر شی.»
فکس دستش را روی شانه کوئین گذاشت و قبل از اینکه سرش را بلند کند و در چشمان کوئین نگاه کند به زمین نگاه کرد.
کوئین با استرس فکر میکرد: «همینه. خون آشاما اومدن فکس رو بگیرن؟ یا ارتش درباره من میدونه؟ یعنی چیشده؟»
حالا کف دست هایش عرق کرده بود و فقط میخواست که فکس حرف بزند چون این اضطراب داشت او را میکشت.
«من عاشق لایلا شدم...»
کوئین فریاد زد: «چی؟!» به طوری که بقیه افراد پشت میز هم شنیدند. این چیزی بود که هرگز انتظارش را نداشت. به هیچ وجه احتمالش نبود.
کوئین بریده بریده گفت: «لایلا، یعنی... یعنی... » خیلی تعجب کرده بود.
کوئین گفت : «فکر میکردم یه خبرایی بین تو و ارین با...
کتابهای تصادفی

