فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 325

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۳۲۵ مثلث عشقی

به محض اینکه تایمر خاموش شد، چند عنکبوت کوچک از زیر آستین لوگان شروع به افتادن روی زمین کردند. دو پسر با حرکات دست و تظاهر کردن به گفتگوی ساختگی خود ادامه دادند.

فکس پرسید: «خب، ساندویچ مورد علاقه‌ات چیه؟» و سعی کرد با پرسیدن یک سوال واقعی، مکالمه را کمی واقعی تر جلوه دهد.

با این حال، لوگان به نظر می‌رسید که واقعاً در حال تلاش برای تصمیم گیری در مورد پاسخ خود است. دستش را روی چانه‌اش گذاشت و به گوشه ای نگاه کرد.

«هوم، احتمالاً باید بگم پنیر و پیاز. اما از اونجایی که پنیر اونقدرا با بدنم نمیسازه... فکر کنم اگه بخوایم درباره چیزای مورد علاقه‌ام صحبت کنیم اون وقت بستگی به میلم تو اون لحظه داره. بستگی داره چطوری سوالتو بپرسی اونوقت بهترین ساندویچ هم فرق میکنه. منظورت بهترین مزه‌اس؟ بهترین چیز واسه سلامت بدنه؟ یا شاید یه چیزی که با بهترین مواد ساخته شده باشه؟»

لحن فکس حالت عصبی داشت چون انتظار یک پاسخ واقعی را نداشت: « اوه، پس فکر کنم میتونی سه تاشو بهم بگی.»

در حال حاضر عنکبود ها در حال خروج بودند و هنگامی که کارشان تمام می‌شد به سرورشان، یعنی لوگان گزارش می‌دادند. در میان بحث شدیدشان ناگهان لوگان توقف کرد و از جایش بلند شد.

«بریم.»

سالن زیرزمینی از هر اتاق هتل قابل دسترسی بود. اینطور طراحی شده بود تا وقتی شرکت کنندگان حذف شدند، بتوانند به راحتی به پایگاه نظامی خود بپیوندند. یعنی این که هر یک از آسانسورها به نوعی به هم مرتبط بودند. برای رفتن به طبقات پایین معمولاً باید اجازه ورود داشت، اما جایی برای نگرانی نبود. به هر حال نه برای لوگان.

آنها به رفتن از لابی ادامه دادند و به سمت محوطه آسانسور حرکت کردند. فکس نگاهی به دوربین در گوشه انداخت و قبل از اینکه دوباره به لوگان بپیوندد، عنکبوت را در حال سقوط از آن دید. پس از باز شدن درها، هر دو وارد شدند. دوربین‌های داخل و خارج آسانسور قادر به ثبت تصاویر آنها نبودند.

دوربین‌ها برای دو دقیقه فیلم‌برداری را متوقف و پس از اتمام این زمان، دوباره شروع به نمایش زنده می‌کرد. در حال حاضر شب بود و هیچ شرکت کننده دیگری وجود نداشت که از زیر زمین به لابی بیاید. هنگامی که آنها از این دوربین‌ها عبور می‌کردند، دیگر مشکلی نبود چون هیچ دوربین دیگری در بخش زیرزمینی وجود نداشت.

لوگان می‌توانست تصور کند که این به همان دلیلی است که هیچ دوربینی در مدرسه هم وجود نداشت. بسیاری از دانش آموزان توانایی‌های خود را تمرین می‌کنند و خانواده‌های آنها به سادگی به آنها اجازه جاسوسی و جمع آوری اطلاعات با نگاه کردن به آنچه دانش آموزان انجام می‌دهند، نمی دادند.

وقتی در آسانسور بودند، هر دو ماسک‌هایشان را روی صورتشان گذاشتند.

فکس با اطمینان گفت: «تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته. حالا همه چی به وردن و لایلا بستگی داره.»

بدون خون، هر کاری که می‌کردند بی معنی بود.

****

...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی