فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 327

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

توی اتاق کوچیک وایستاده بودن و پیتر درست جلوشون بود. فکس باورش نمی‌شد. با موفقیت تونسته بودن، بدون هیچ مشکلی به پیتر برسن. همچین چیزایی فقط با تحقیقات طولانی و بزرگ امکان پذیر بوده و حالا فِکس بیشتر از قبل از لوگان شگفت زده شده بود.

برای لوگان، نقشه ـش بهتر از چیزی که فکر می‌کرد در اومد بود. همه چیز آسون‌تر از روال عادی بود، و دلیل این بود که نظامی‌ها تا آخرین لحظه از یک نوع عادت پیروی می‌کردن. چندتا متغیر دیگه بودن که لوگان براشون برنامه داشت ولی به نظر دیگه نیازیشون نداشت. وقتی که از راهرو و اتاقا رد می‌شدن همه چیز طبق انتظارش بود.

بازم، برای احتیاط عنکبوتاش رو گذاشته بود تا مراقب باشن. اگه هر تغییری توی رویه میبود، عنکبوت‌ها از قبل به لوگان خبر میدادن. فقط یه بخش مشکل دار توی کل عملیات وجود داشت، و اونم به خاطر اتاقی بود که پیتر توش بود.

برای اینکه مراقب پیتر باشن، اون ـو نسبت به بقیه تو یه بخش جدا قرار داده بودن. یه اتاق که فقط برای اون تعبیه کرده بودن.

مهمتر از اون، دوتا محافظ کنار در کار گذاشته شده بودن. این برای فِکس و کوئین بهتر بود.

نظامی‌ها یه حمله از عقب انتظار داشتن. راحت‌ترین زمان برای حمله زمان رویداد بود که محافظا مشغول و پخش پلا بودن. اگه باعث ترس میشدن، مشغول سر و کله زدن با حمله مشیدن. اونا از حساب کتاب خودشون مطمئن بودن ولی انتظار نداشتن کسی از داخل حمله کنه.

مهم‌ترین مشکل این بود که بقیه یا دانش‌آموزا ببیننشون، پس این برای هردوشون بهتر بود. محافظایی که دم در جلویی بودن، جایی قرار داشت که فِکس وارد ماجرا میشد. هردوشون ساکت کنار اتاق پیتر وایستاده بودن و جوری به نظر میومد انگار منتظر جواب از بالا هستن.

همون موقع که وُردن می‌تونست کوئین ـو بیهوش کنه، اونا وارد عمل می‌شدن. اگه نه، اونا بر می‌گشتن و همه چیزو ول می‌کردن. اونا صبر کردن چون تنها کاری که اون موقع می‌تونستن بکنن این بود که دوتا محافظ جلوی روشون ـو بیهوش کنن و پیترو ببرن. لوگان همه چیو زمان بندی کرده بود، پس تغییر شیفت محافظا تازه انجام شده بود.

تا یه ساعت دیگه هیچکس بدن بیهوششون ـو پیدا نمی‌کرد. که این یعنی باید پیترو تو این مدت زمان میبردن پیش سیلور.

و بعد یه پیام از بالا دریافت شد.

«انجامش داد، و خیلی سریع‌تر از انتظارم،» لوگان با شگفتی گفت.

از گوشه راهرو، دوتا عنکبوت، دوباره آزاد شدن. از دیوار بالا رفتن و رفتن روی سقف. اونقدر رفتن که رسیدن به بالای سر دوتا سرباز.

«آماده ای؟» لوگان درحالی که میدید فِکس داره با یه نخ توی دستش وَر میره ازش پرسید. این نخ از اون نخ های معمولی که استفاده می‌کرد متفاوت بود. وقتی فِکس از قابلیتش استفاده می‌کرد یه جور بود که چشم نمی‌تونست ببینت...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی