سیستم خوناشامی من
قسمت: 330
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
داخل یه اتاق با کلاس با طراحی مدرن، جک نشسته بود، با انگشتاش روی میز گوشه ضربه میزد. کنارش دوتا محافظ گنده بودن. به خاطر شرایط خاصش مهم نبود چی بشه؛ همیشه یه نفر کنارش بود. اون مثل بقیه اعضای خانواده چهار بزرگ نبود، که به قدرت خودشون باور داشته باشن.
میدونست بقیه به خاطر این قضیه کوچیک میشمارنش ولی براش مهم نبود.
دوتا محافظی که کنارش وایستاده بودن همون محافظایی نبودن که موقع دیدن پایگاه نظامی باهاش بودن.
به ضربه زدن ادامه داد، و محافظا همینطور که صدا داشت بلند وبلندتر میشد از گوشه چشمشون میدیدنش.
«لعنت بهش!» دستشو روی میز کوبوند و این حرفو داد زد. «باید کار خالص باشه، دوباره، دست بالا رو گرفتن یه جوری از شرش خلاص شدن، و کار خاصی نمیتونم بکنم.» جک گفت.
سر این قضیه، جک بود و خودش. درباره پیتر به اسکار یا بقیه پرسنل نظامی چیزی نگفته بود، که ممکنه اون از خالص باشه. این به خاطر این بود که میخواست همه کارو خودش بکنه. تنها کسی که این وسط کمکش میکرد جنرال دوک بود.
دوک همیشه دوتا محافظ برای اینکه حواسشون به پیتر باشه گذاشته بود، و اون تصمیم گرفت که درحالی که بقیه چیزی نمیدونستن داور رو بخره.
نمیتونست ازش کمک بخواد، و نمیتونست اونجارو بالا پایین کنه و دنبال نفوذی بگرده. وگرنه، میفهمیدن. اونطوری دنبال انگیزه حک میگشتن و همه چیو سر جک خورد میکردن. با اینحال، با توجه به جایگاهش براش مشکل خاصی نبود ولی فقط حوصله سر و کله زدن باهاش رو نداشت.
بقیه کلا دوستش نداشتن. میدونست اون سه تای دیگه از اینکه به چهار بزرگ دعوتش کردن پشیمونن. تنها دلیلی که تونسته بود جایگاه قدرتشو حفظ کنه به خاطر ارتباطش با نظام و اسکار بود.
ممکن بود کاری که کرده بود باعث به هم خوردن روابطشون بشه و بقیه از این فرصت استفاده کنن.
بدترین بخشش این بود که باید مطمئن میشد که نظام و بقیه درباره این موضوع چیزی نفهمن؛ اون باید تمام ردی که به جا گذاشته بود رو پاک میکرد.
تصمیم گرفته شده بود. یه گزارش با دستورات دیگه فرستاده شد. پیتر به خاطر یه چیز اضطراری دیگه توی تورنومنت شرکت نمیکرد. وضعیت اضطراری که میذاشت اون تصمیمشو بگیره. وقتی به پایگاه نظامی برگشتن، به دوک میگفت بقیه ماجرا رو اوکی کنه. موضوع غیب شدن یه دانش آموز نباید خیلی براش سخت باشه: تلاش برای فرار، و خودکشی. خیلی گزینه برای بهونه گم شدن پیتر داشتن.
«خالص، مطمئن باش اگه بفهمم پایگاهت کجاست. تمام ارتشمو میفرستم دنبالت و پارت میکنم» با دستانی گره کرده این حرفو زد.
روز بعد فرا رسید، و حالا صبح شده بود. رویدادها برای مدتی برگزار نشده بودن و رویداد اصلی بعدا انجام میشد. به خاطر همین کوئین وقتی صبح زود بیدار ...
کتابهای تصادفی

