سیستم خوناشامی من
قسمت: 331
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فرد جدید
قبل از ترک کردن کوئین، وُردن حرف های آخری برای گفتن به او داشت. با شنیدن این کلمات، دیگر میدانست چه کاری انجام دهد و مطمئن بود.
پس از اینکه وُردن از او جدا شد، تنها در اتاقش بود. قلباش، آرام، ولی بلند و محکم می تپید. انرژی جدید و در حال افزایشی در تمام بدنش حس میشد.
« موندم چرا انقدر هیجان زده ام؟»
در حالی که تک و تنها بود، فرصت داشت درباره همه چیز و همه افرادی که تابحال ملاقات کرده فکر کند. پس از پیدا کردن آن کتاب و آمدن به مدرسه ی نظامی، اتفاقات دیوانه واری را پشت سر گذاشته بود که هرگز انتظارش را نداشت. بیش از هر چیز، فکر نمیکرد در طول راه، افراد دیگری به او بپیوندند.
کوئین پیش خود گفت:« یک هکر، یه تروریست یا جاسوس دو جانبه، یک خون آشام به همراه یک نامیرا. بعدش ملکه ی یخ، و در نهایت، تنها کسی که فکر میکردم عادی باشه، چند شخصیتی از آب در میاد. به گمونم تنها دوست هایی که میتونستم داشته باشم همین آدمان. درست گفتن که آدمای دیوونه، دیوونه ها رو جذب خودشون میکنن.»
دیشب، هنگام قدم زدن، کوئین تمام امتیاز های سلامت خودش را مجددا بدست آورد. تا وقتی که گرسنه نبود و به خون نیازی نداشت، بدن او به طور طبیعی احیاء میشد. اما اگر بهبود مییافت، همچنین به این معنی بود که زودتر دچار گرسنگی میشد. به همین دلیل برایش سخت بود که بفهمد تک جلسه ی مهار کردن خود تا چه میزان کاربردی بوده.
طوری که فِکس بیان کرده بود، تا وقتی که مثل قبل هر روز خون نمی نوشید، پس تغییر زیادی ایجاد نمیکرد. نمیدانست چقدر توانسته بود اعتیاد خون را ترک کند، اما از این به بعد، میدانست که باید بیشتر حواس خود را جمع کند.
بدون هیچ فلاسک خونی، مدتی طول میکشید تا دوباره بتواند از خون دانش آموزان استفاده کند. ناگهان فکری در ذهنش آمد. سریعا فروشگاه سیستم را باز کرد و میان گزینه ها شروع به گشتن کرد.
کوئین گفت:« همینه، اونجاس!!» فلاسک تمام مدت در فروشگاه بود. در آن زمان لحظه ای به فکرش نرسیده بود چنین چیزی بدردش بخورد؛ از آنجایی که بانک خون را داشت، و لایلا را، ولی الان قطعا یک وسیله ی کارآمد بنظر میرسید.
سپس هنگام نگاه کردن به مواد مورد نیاز، به سرعت ناامید شد. دو جانور سطح متوسط بودند به همراه یک رده پیشرفته. برای چنین وسیله ی کوچکی، چیزهای بسیار زیادی نیاز داشت. مشکل این بود که اقلامی نبودند که معمولا در بازار فروش پیدا شوند. کوئین یا باید خودش آن را شکار میکرد، که تقریبا غیرممکن بود یا که کسی را استخدام کند تا آن را برایش بدست بیاورد.
هر چند، الان که میدانست بدست آوردن یکی از آنها غیر ممکن نیست، در ذهنش باقی میماند. شاید وقتی که در آینده به قدر کافی اعتبار جمع کرده بود، شروع به جمع آوری وسایل از فروشگاه بکند.
*تغ تغ تغ*
مجددا، صدای در زدن شنیده شد. هنوز صبح زود بود. ولی انتظار چنین چیزی را داشت. اینکه نمیدانست بوی چه کسی به مشام اش میخورد نشان میداد خودشان بودند. پس از باز کردن در، سه سرباز بلند قد و قدرتمند در روپوش های سیاه و براق خود ایستاده بودند.
« کوئین تالِن، درسته؟»
« بله، قربان»
«یک موضوع اضطراری در رابطه با پیتر چاک باعث شده از مسابقات کنار بره. با در نظر گرفتن این، جایگزین کلاس ...
کتابهای تصادفی


