سیستم خوناشامی من
قسمت: 333
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فرزند نفرین شده
به دانش آموزان گفته شد که خود را برای رویداد آماده کنند. آنها شروع به برداشتن بهترین تجهیزات جانوری خود کردند و هر چیزی را که نیاز نداشتند کنار گذاشتند.
سپس توسط سربازها در گروه های جدید خود سازماندهی شدند. برای باری دیگر، بنظر میرسید حتی در روز دوم، تمام سال اولی ها در یک گروه قرار گرفتند. دلیل آن بوجود آوردن نبردهایی منصفانه و لذت بخش تر بود. حتی اگر یک سال اولی قوی تر بود، تفاوت کلیدی بین آنها و سال دومی ها در تواناییشان برای بکارگیری سلاح متجلی میشد.
هنگامی که دانش آموزان در گروه های خود قرار گرفتند، سر های زیادی می جنبید، و بنظر میرسید پچ پچ کردن میان شرکت کنندگان به سرعت بالا گرفته بود. همگی متوجه شدند که زامبی پی منفور دیگر آنجا نبود.
پس از نگاه کردن به تمام گروهها، نِیت متوجه شد که همراه دوستی که به تازگی یافته بود نیست. از آنجایی که یک سال دومی بود، و همچنین بنظر میرسید دیگران برای شناختن او به سمتش روی برمیگرداندند.
یکی از افراد حاضر در گروه گفت:«پس تو جایگزین زامبی پی هستی؟ موندم چه اتفاقی براش افتاد.»
بیشتر از خود کوئین، دلیل شرکت نکردن زامبی پی در این مسابقات برایشان بیشتر اهمیت داشت.
پس از دیدن قابلیت اش، امکان نداشت مجروح باشد. معمولا چنین چیزی دلیل ترک کردن مسابقات بود. به طور مثال اگر جراحتی بود که به موقع قبل از رویداد قابل درمان شدن نبود.
«خیلی خب، همگی، وقتشه که برید بالا روی صحنه. گروه A، لطفا دنبال من بیاید.» زمانش رسیده بود که کوئین و دیگران به سوی میدان مسابقه حرکت کنند.
هنگامی که کوئین میخواست از ورودی عبور کند، آن سرباز از ماجرای قبلی او را نگه داشت، زیرا به او علاقه مند شده بود.
»صبر کن، قرار نیست با خودت هیچ تجهیزات جانوری برا نبرد ببری. اگه هیچی نداری، طبق قانون میتونیم حداقل یک سری تجهیزات دفاعی پایه بهت بدیم.»
تجهیزات جانوری ممنوع بود تا نسبت به بقیه ناعادلانه نباشد، ولی آن مرد نگرانش بود، حداقل یک چرم ضخیم نیاز داشت.
کویین گفت:«مشکلی نیست، هر چیزی که لازم دارم همراهمه.»
×××××××××
درون اتاقک، چهار رهبر، به همراه اسکار، پیشوای مطلق، در جایگاه شان حاضر بودند. آنها آزاد به انجام هر کاری در طول مراسم های عادی بودند ولی برای سه رویداد اصلی، خواهان بهترین جایگاه ها بودند.
به تازگی، مراسم سلاح های دور برد و صنایع دستی را تماشا کرده بودند. چهار خاندان بزرگ معمولا یک قابلیت واحد را آموزش میدادند، اما میزان قدرت آن بسته به شخص متفاوت بود. هر چند، هنگامی که تماشا میکردند، حواسشان جمع بود. فرقه ها و خاندانهای بسیار دیگری حاضر بودند که تحت نشان چهار خاندان بزرگ باشند.
اگر قرار بود دانش آموزی را ببینند که واقعا آنها را تحت تاثیر قرار بدهد، میتوانستند آنها را به شرکت در یکی از خانواده های زیر رده ی خود دعوت کنند، که همچنین، فرصت افزایش قدرت و توانایی خودشان را نیز مهیا میکرد.
بالاخره، زمان رویداد نبرد فرا رسید.
مونا پرسید:«ابتدا سال اولی ها مبارزه میکنن، درسته؟ کسی هست که توجه تون رو جلب کرده باشه؟»
شنیدن این حرف، اُوون و بِرنی را یاد اولین برخوردشان با فرزند تیغه انداخت. او سال اول اش بود. پس از نشنیدن هیچ خبری از اتفاق جدیدی که روز قبل به وقوع پیوست، فرض کردند شاید فقط قصد داشتند با قدرت هایشان تمرین کند. در هر صورت، هر کاری که آن...
کتابهای تصادفی


