فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 336

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

دستان سایه

واژگونی عظیمی در میدان مسابقه رخ داده بود، چیزی که دیگران انتظارش را نداشتند. یکی از برنده های احتمالی سال اولی شکست خورده بود، و بدتر از آن، بقیه حتی نتوانستند چگونگی وقوع آن را ببینند.

برنی در حالی که از جایگاهش بلند میشد، فریاد زد:« غیر ممکنه!». در همین زمان، به دسته ی صندلی اش کوبید. برای مدت کوتاهی شعله ور شد قبل از اینکه یک سمت آن کامل بسوزد.

شگفت انگیز بود که چقد سریع ناپدید شد تا به کل صندلی آسیب نرسه.

اسکار خواهش کرد« آروم باش!». برنی همیشه یک تندخوی احمق بود، او میدونست این شرط بندی فکر بدی بود. هر چند، حتی اسکار هم فکر نمیکرد این نتیجه نهایی باشه. پس اجازه داد ادامه پیدا کنه.

برنی گفت:« مگه نمیبینی؟، اون بچه نه تنها برد، بلکه هیچ خراشی هم روش نیست».

البته، بقیه هم متوجه این شده بودند. با در نظر گرفتن وقوع این اتفاق، نبرد درون گنبد نمیتونست نبرد نزدیکی باشه. سایه گنبدی شکل یا خیلی قدرتمند بود یا آنجا بود تا قدرت واقعی پسر را از چشمان دیگران مخفی نگه دارد.

تمام بدن جک به لرزه افتاده بود، اما نه بخاطر اینکه ناراحت بود. از شادی بود. یک قدرت مرموز که میتونست با چهار خاندان اصلی برابری کنه، با این حال به هیچ کدام از آن چهارتا تعلق نداشت. فرصت فوق العاده ای براش بود، هر کاری که کرده بود، اون باید این قدرت رو برای خودش بدست میاورد.

هر چند، مشکل کوچکی وجود داشت، چیزی که هیچوقت فکر نمیکرد سر راهش قرار بگیرد، و اون شرط بندی بود. جک از افرادی بود که هنگام معامله حرفی نزده بود، به این معنی که اوون قادر بود اولین انتخاب را هنگام دعوت دانش آموزان به خاندان خود داشته باشه. امکان نداشت دانش آموزی چنین پیشنهادی را از چهار خانواده اصلی به زمین بزند. شاید به نحوی میتونست او را قانع کند.

پس از پایان رویداد، با بقیه در برج اش تماس میگرفت تا هر اطلاعاتی که میتوانستند درباره پسری به اسم بچه نفرین شده پیدا کنند.

اوون با خنده گفت:« خب، حقیقتا فکر میکنم آینده روشنی پیش رو داشته باشم»

اسکار باری دیگر به پسری که در میدان مسابقه ایستاده بود نگاه کرد.

« گویا باید با افراد پایگاه دوم صحبت کنم. اینکه چجوری در حدی کند ذهن بودند که متوجه چنین چیزی نشوند برام قابل درک نیست. بگذریم، کویین تالن ، حواسم بهت هست»

تشویق در میدان کمی بیش از معمول ادامه پیدا کرده بود. مردم همیشه عاشق اتفافات غیرمنتظره بودند. فکر کردن به این غافلگیری و قدرت جدید هیجان انگیز بود.

ایستاده در مرکز، کویین به مولتی پلایر نگاه کرد و اتفاقات رخ داده را زمانی که در خلأ سایه بود به یاد آورد.

حتی با پوشش صحنه توسط خلأ، کویین نمیتوانست از توانایی های خونی اش استفاده کند. احتمال بالایی بود که قابلیت تاثیرگذاری روی او کار نکند. اینجوری بعد از نبرد، همه متوجه کار او میشدند. ریسکی بود که هنوز نمیتوانست بپذیرد.

هرچند، چیز دیگری که مولتی پلاتیر متوجه نبود این است که او تنها کسی نیست که کل مدت ج...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی