سیستم خوناشامی من
قسمت: 338
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
شروع یک جنگ
در حال قدم زدن در راهرو، جک محکم پایش را بر زمین می کوبید. او قرار بود پس از به اتمام رساندن نقشه خود استراحت کند و روزش را به پایان برساند.
با درماندگی پیش خودش گفت:« چه چیزی میتونه انقدر مهم باشه که همچین موقعی قرار ملاقات بزارن، چرا الان باید همچین اتفاقی بیفته.»
لازم به ذکر بود که صرفا یک دیدار عادی بین رهبران نبود. مونا به خصوص به او گفته بود که دیداری فقط میان چهار خاندان بزرگ بود، به این معنی که پیشوای مطلق و سر ژنرال ها در آن حضور نداشتند. انگار چیزی بود که نمیخواستند آنها در جریان باشند.
این اتفاق نادری بود، و تنها باری که جک به چنین دیداری دعوت شده بود، وقتی بود که تصمیم گرفتند او را به میز رهبری دعوت کنند. تبدیل سه خاندان به چهار خاندان بزرگ.
بالاخره، مونا او را به پایین راهرو هدایت کرده بود، و بیرون اتاق خانواده سانهیلد توقف کردند. هنگامی که در سنگین را هل داد، دیده میشد که دو فرد دیگر از قبل نشسته بودند و منتظر بودند. اتاق هایی که برای اقامت شان بود بسیار بزرگ بود، و اتاق های جدای متعددی وجود داشت. هر کدام از اتاق ها نسبت به استایل و سبک خودشان کمی متفاوت طراحی شده بود.
جک، اطراف اتاق را نگاه کرد، با اینکه همان چیدمان بود، هنگامی که با اتاق خود مقایسه میکرد کاملا متفاوت بنظر میرسید. اکثر دکور های استفاده شده بنظر میرسید از عصری قدیمی تر باشد. همچنین بر روی دیوار، نقاشی های متعددی از هیولاهای بزرگی که توسط یک فرد شکست داده شده بودند وجود داشت. از دیدگاه جک این اشغال های بلا استفاده بر بالای میز و کشو ها پراکنده شده بود.
با این حال، جک باید مراعات میکرد، پس دور میز گرد بزرگی نشست که انگار برای ظرفیت بیست نفر طراحی شده بود، ولی فقط چهار نفر از آنها حضور داشتند.
البته، چنین چیزی، به این معنی بود که با فاصله ی زیادی از هم قرار است بنشینند، ولی در هر حال، جک چنین چیزی را دوست داشت.
مونا گفت:« به عنوان فرد بزرگرتر این گروه من جلسه رو آغاز میکنم،». با اینکه اصلا ذره ای پیر بنظر نمیرسید. برنی بنظر میرسید در دهه ی پنجم زندگی اش باشد، و جک نزدیک سی سالگی بود. جک همیشه فکر میکرد مونا هم سن و سال او است، ولی الان یهو اعلام کرده بود که پیرتر است. جک در گمان بود که مونا باید از چه سحر و جادویی استفاده میکرد تا اینقدر جوان بنظر برسد.
الان که از این دیدگاه به قضیه نگاه میکرد، مونا حقیقتا همچون یک جاد...
کتابهای تصادفی
