سیستم خوناشامی من
قسمت: 349
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 349 سرنوشت بیرحم
پس از اتمام جستجوی کل اتاق و پنهان کردن توپ سیاه، لایلا از شر هر اثری از پیور که در اتاقش بود خلاص شد. این شامل چیزهای خودش نیز میشد. پیور ،ماموران یا دانشآموزان زیادی نداشت که بتوانند در طول ترم به پایگاه نفوذ کنند ،بنابراین فعلاً امن بود ،اما همچنان کمی نگرانی داشت.
اگرچه او اکنون در امان بود ،هنگام فرا رسیدن تعطیلات تابستانی چه میکرد؟ برنامه اولیه، بازگشت به پایگاه بود ،اما این دیگر یک گزینه نبود. پیور نمیدانست چه اتفاقی برای او افتاده است و اگر بهانه خوبی برای پاسخ ندادن نداشت ،شاید او را از رتبه های برتر بیرون انداخته و از بازگشت به مدرسه منع میکردند.
او در حالی که در رختخوابش دراز کشیده بود و از جست و جو کاملاً فرسوده شده بود ،با خودش فکر کرد :« نمیدونم که مامان اصلا نگرانم شده؟»
در همان لحظه صدای در زدن آمد . هیلی گفت:«لایلا، اشکالی نداره بیایم داخل؟ دکتر و سیا هم باهامن .»
لایلا بلند پاسخ داد : «آره ،حتما.»
هنگامی که در باز شد ،سیا همراه با دکتر وارد شدند ،و لایلا با دیدن سیا شگفت زده شد. او شبیه یک آدم دیگر بنظر می رسید. یکی از دستانش داشت دست دیگرش را بالا و پایین میمالید و داشت با نگرانی ،اطراف اتاق را نگاه میکرد. او مانند یک تکه شیشه به نظر میرسید که هر ثانیه در آستانه شکستن بود.
هیلی برای اینکه او را آرام کند ،با شک بر اینکه حرفش درست باشد یا غلط ،گفت : «عجله نکن تا من برم با هم اتاقیت صحبت کنم باشه ؟ نگران نباش لایلا یکی از مهربون ترین دختراییه که من میشناسم و شما دوتا همیشه با هم کنار میومدید .»
هیلی ،دکتر مدرسه ،و لایلا اتاق را ترک کردند تا با هم صحبت کنند.
« نمیدونم که شما متوجه شدید یا نه ،اما به نظر میرسه سیا همه اتفاقاتی که رخ داده رو فراموش کرده. ما واقعاً نمیدونیم چرا ،و از اون جایی که اون رو تو لابی هتل پیدا کردن ،نمیتونیم به چیزی ربطش بدیم. چند روزی هست که این اتفاق افتاده است و هیچ نشونهای از بهبود وجود نداره. کاری که ما میخوایم انجام بدیم اینه که اون رو به آرومی به روال قبلی خودش برگردونیم. اميدوارم که چیزی دوباره تو اون جرقه بزنه. »
«میدونی مطب دکتر همیشه شلوغه و اون نمیتونه همیشه اونجا بمونه. من دوست داشتم که مدت بیشتری بمونه اما نمیتونم ،به همین دلیله که ازت میخوام ازش مراقبت کنی . اگر متوجه چیز عجیب و غریب یا عجیبی شدی ،لطفاً فوراً به من مراجعه کن. اوکی ؟»
لایلا با شنیدن همه اینها احساس وظیفه کرد که بگوید بله. بالاخره تا حدودی تقصیر او بود که سیا تمام خاطراتش را از دست داده بود.
لایلا پاسخ داد :«آره ،اوکیه . من از سیا مراقبت میکنم . فقط میتونم بپرسم که آیا مدرسه اصلاً سعی کرده با والدین سیا در این مورد تماس بگیره؟»
هیلی پاسخ داد.«بله ،میخواستیم فورا به اونا اطلاع بدیم ،اما با مشخصاتی که ثبت شده ،هنوز نتونستیم باهاشون ارتباط بگیریم . هرموقع تونستیم باهاشون ارتباط برقرار کنیم ،فوراً بهت خبر میدم .» و به محض اینکه کارش تمام شد، رفت ،زیرا برنامه پرتنشی در پیش داشت.
وقتی لایلا به اتاق برگشت ،سیا را دید که کمد لباسهایش را باز کرده و به لباسها و وسایلش جوری نگاه میکند که انگار متعلق به او نیستند . بعد از آن، کیفش را از زیر تخت بیرون آورد و یکی یکی وسایل داخلش را برداشت و نگاه کرد ،اما چیزی به خاطرش نیامد.
سیا با صدای لرزانش که انگار در حال ترکیدن بود، پرسید: «منو خوب میشناختی؟»
لایلا در حا...
کتابهای تصادفی


