فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 359

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 359 بازگشت به لینتارنیا

صبح زود بود و بالاخره زمان شروع دوباره‌ی مدرسه از راه رسید. دانش‌آموزان در حال سپری کردن ترم آخر خود هستند و قبل از لذت بردن از تعطیلات تابستانی، لازم است تا خود را برای پشت سر گذاشتن امتحانات ترم آخر، آماده کنند. این به معنای این است که معلمان، دیگر کار بخصوصی برای انجام دادن ندارند و این شامل ژنرال نیتن، مسئول دانش آموزان سال اولی نیز می شود.

هنگامی که وارد دفتر می شد، حال و هوای خوبی داشت. با هر قدم، لی لی کنان می پرید و آهنگی را سوت می زد. معمولاً دوشنبه ها برای بیشتر مردم، بدترین روز است، اما برای او شروع چیز جدیدی بود.

اگرچه پایگاه نظامی آنها در کسب مقام اول و برنده شدن در مسابقه شکست خورده بود. اما به خاطر این که حداقل آخر نشده بودند، مورد ستایش قرار گرفتند. نه تنها این، بلکه فرمانده کل، اُسکار، از پیشرفت آنها نسبت به سال قبل، تمجید و اعلام کرد که در تابستان، زمانی که دانش آموزان حضور نداشتند، می‌آید تا به همه تبریک بگوید.

هنوز مشکلاتی بین ترودریم، دوک و پاول وجود داشت، اما این چیزی نبود که نیتن به آن اهمیتی دهد یا در آن دخالت کند. سر ژنرال می‌توانست از پس آن بربیاید زیرا که بالاتر از حقوقش بود. علاوه بر این، به نظر می‌رسید که ترودریم درخواست‌هایش را از پایگاه دوم متوقف کرده بود زیرا مشغول آماده‌سازی برای چیز دیگری بود.

نیتن در حالی که رفت تا پشت میزش بنشیند گفت: «در نهایت، بدون هیچ مشکل و جنجالی می‌تونم استراحت کنم.» آن وقت بود که متوجه چیز عجیبی شد، یک پاکت سفید. این برای این عصر و زمانه چیز نادری بود، هنگامی که هر کسی می‌توانست در یک لحظه به فرد دیگر پیام بفرستد. حتی اگر نمی‌خواستند هم همیشه می‌توان بعداً پیام را ارسال کرد.

بنابراین، او در مورد محتوای نامه کنجکاو شد. وقتی نیتن به سرعت نامه را باز کرد، متوجه شد که چیز چندان زیادی درون آن وجود ندارد.

«نیتن عزیز

من برای همیشه پایگاه نظامی را ترک می‌کنم.

از طرف لئو»

«ها؟» نیتن فکر کرد که باید چیزی را از دست داده باشد. نامه را بارها و بارها خواند تا اینکه به واقعیت رسید.

او فریاد زد: «چی!؟».

«همینطوری رفت؛ تازه وسط ترمه. کی قراره کلاس جانوران رو به عهده بگیره و در مورد یک گروهبان جدید چی؟»

نیتن بلافاصله نشست و با دو انگشتش پیشانی خود را فشار داد زیرا که می‌توانست ظهور سردرد خفیفی را احساس کند.

‘خب، ما این شرط رو گذاشتیم که هر وقت خواست میتونه بره، اما من فکر می‌کردم حداقل سر آداب اجتماعی هم که شده به ما اطلاع میده .’

با این حال، او نتوانست برای مدت زیادی عصبانی باقی بماند. لئو در طول اقامت کوتاهش در اینجا در بسیاری از موقعیت‌ها به او کمک کرده بود و حتی خودش هم او را سر مشق قرار میداد .

نیتن قبل از اینکه سریع به او فحش دهد که چرا در روز استراحت و آرامش، به او کار بیشتری داده است؛ با لبخند گفت: «تو مرد بزرگی بودی لئو. به خاطر تو حتی مواقعی وجود داشتش که دوک و بقیه تصمیم گرفتن کار متفاوتی انجام بدن. هرجا که هستی امیدوارم حالت خوب باشه».

****

در سیاره لینتارنیا، مثل روزهای قبل، یک روز آرام بود. چمنِ بلند، سالم و سبز بود و رودخانه‌ی آبی در کنار پناهگاه آرام، به خوبی جاری بود. ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی