فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 363

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 363 چشم در همه جا

در سیاره لاترینا در کنار صخره زیبا که مشرف به رودخانه آبی و پناهگاه بود، یک پورتال در نزدیکی دامنه صخره باز شد. از پورتال اول، ارین بیرون آمد و بعد از او جیمز. هر دوی آنها لباسی را به تن داشتند که مسافران عادی می‌پوشند. که به تجهیزات جانوریشان نمیخورد.

هیچ دلیلی برای مردم ایجاد نمی‌کند که به آنها برای حمل سلاح شک کنند و در عین حال آنها را با هیچ گروهی مرتبط نسازد. به ارین یک زره جانوری رده پایه داده شده بود که تمام بدنش را می‌پوشاند. بیشتر آن به نوعی رنگ بژ بود و با یک نگاه میشد فهمید که به خوبی ساخته یا برش داده نشده بود. گویی باقی‌مانده جسد کسی به او داده شده است.

هر چه بیشتر شروع به فکر کردن در مورد آن می‌کرد، بیشتر نگران می‌شد که ممکن است واقعاً باقیمانده یکی از ماموران مرده آنها باشد. او نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد و به یک علامت قرمز کم‌رنگ عجیب و غریب خیره نشود که هر چقدر هم که آن را می‌مالید، پاک نمیشد.

با این حال، اگر میتوانست حین حضورش در میدان، جانوران را بکشد یا شکست دهد، می‌توانست از آن برای بهبود تجهیزات خود استفاده کند. یا هر بار که او به یک شماره بالاتر صعود میکرد، پاداش سنگینی در اعتبار به او تعلق می‌گرفت.

به محض اینکه آن دو از پورتال خارج شدند ، ارین شروع به نگاه کردن به بالای صخره کرد. آنجا جایی بود که آخرین بار آنها را ترک کرده بودند و جیمز ساعت او را در آنجا انداخته بود.

«اشکالی نداره برم اون بالا و منظره رو نگاه کنم؟» ارین پرسید: «خیلی وقته که از اون پایگاه خارج نشدم.»

«حتما.» جیمز گفت: «منم باهات میام.»

او امیدوار بود که جیمز اینطور جواب ندهد، اما حداقل می‌توانست به بالای صخره برود. همانطور که او حرکت می‌کرد، متوجه شد که جیمز چند متر پشت سر او مانده است و به نظر می‌رسید هرگز فاصله‌شان تغییر نکرده است، او سرعت خود را کاهش داد، جیمز هم سرعت خود را کاهش داد، اگر او سرعت خود را افزایش می‌داد، جیمز نیز سرعت خود را افزایش می‌داد.

به دلیل آموزشش در پایگاه، به وضوح مشخص بود که جیمز او را تعقیب می‌کند. آن دو در نهایت به بالا رسیدند. با حضور جیمز در نزدیکی‌اش، به سختی می‌شد به وضوح میان چمن‌ها را نگاه کند تا ببیند آیا می‌تواند ساعت را پیدا کند یا نه، اما او سرعت خود را کم کرد و همین کار را کرد.

میدان دیدش و توانایی او برای تشخیص چیزها بهتر شده بود، از گفتن آن متنفر بود، اما این به خاطر خالص بود. همه اینها بخشی از تمرین آنها بود، اما هر چقدر هم که نگاه می‌کرد، اصلا نمی‌توانست ساعت را ببیند.

- گمونم این احتمال میرفت که یکی از جانورای پرنده ببردش. اینم شانس منه-

همانطور که او به بالای صخره نگاه کرد و به منظره زیبا نگاه کرد، آه بزرگی کشید. «جیمز، قراره همیشه منو اینجوری از نزدیک دنبال کنی؟» او پرسید.

«من فکر می‌کردم متوجه بشی، و بله.» او پاسخ داد. «یادت نمیاد؟ یه ماه به همین منوال میگذره. من باید تو رو از همه چیز مطلع کنم، و بسیاری از مامورین ما سعی می‌کنند در ماه اول فرار کنن؛ و بذار من یه چیزی بهت بگم. هیچ کدومشون موفق نشدن.»

به نظر می‌رسید که دلیلی برای گفتن این آخرین کلمات برای جیمز وجود ندارد، اما احتمالاً قبلاً فهمیده بود که چرا ارین اینجا را انتخاب کرده و سعی می‌کرد به او هشدار بدهد.

جیمز احساس می‌کرد اگر ارین بتواند روابط خود را با بقیه دنیا قطع کند و آینده پیش رو را مانند بقیه آنها ببیند، می‌تو...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی