سیستم خوناشامی من
قسمت: 364
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 364 بوی خون میشنوم
اگرچه مسئولان مسافران و پناهگاه نمیدانستند برای چه کسی کار میکنند، اما میدانستند به چه کسی گزارش دهند. و آن جوانی بود به نام تاز. او از زمانی که پناهگاه راه اندازی شده بود، آنجا بود و مسئولیت توزیع وجوه و تعیین نقش همه را بر عهده داشت.
البته، با گذشت زمان، تاز با واگذاری نقشها و رشد پناهگاه، کارهای کمتری برای انجام دادن داشت، اما با این حال، همه در پناهگاه از تاز اطلاع داشتند.
حتی باعث شد بقیه کسانی که آنجا بودند، ادعا کنند که این همه کار او بوده است، حتی اگر او اصرار داشت که اصلاً حامی آنها او نیست. آنها هنوز هم شک داشتند که ممکن است او باشد، بنابراین با او مانند شهردار پناهگاه رفتار میکردند.
به همین دلیل، تاز راحتتر میتوانست آیتمهای خاصی را درخواست کند و به خواستهاش برسد. تمام اطلاعات در نهایت از گوش او میگذشت.
درخواست ویژهای شده بود که به او از ورود و خروج افراد جدید به پناهگاه اطلاع داده شود و بلافاصله به او گفته شده بود. پس از انتقال اطلاعات به لئو، او میخواست جستجوی خود را برای این دو آغاز کند. وقتی لئو را دید که دوباره از دو در بزرگ قرمز بیرون رفت، به یاد آورد که آن مرد چقدر بزرگ است.
- تو این همه کار برای همه انجام میدی، و هیچ کس حتی نمیدونه که تویی. تو هنوز از روزی که جونم رو توی میدون جنگ نجات دادی تغییر نکردی. من همیشه به تو وفادار میمونم.- تاز وفاداری شدیدی داشت، زیرا زمانی که او فقط یک سرباز جوان بود، یک بار زندگی او توسط لئو نجات یافت. اگر او نبود، احتمالاً هرگز نمیتوانست زنده به خانه برگردد.
او و لئو در آن زمان هر دو خصوصی بودند، بنابراین وقتی شنید که قرار است گروهبان شود، تاز فکر کرد که شایستهاش است و میخواست به هر قیمتی به راحتتر کردن زندگیاش کمک کند.
وقتی لئو پیاده روی خود را در بیرون شروع کرد، واقعا نمیدانست کجا باید برود، فقط میدانست که آنها در پناهگاه خواهند بود. اگرچه او میتوانست هاله ارین را به خوبی به خاطر بسپارد، زیرا او قبلاً در کلاس جانوری او بود و در مقایسه با دیگران یکی از بهترین دانشآموزان بود. با کمال تعجب، آنقدری که لئو فکرش را میکرد پیدا کردنشان طول نکشید.
کمی دورتر از دوجو، درست پایین یکی از خیابانها به سمت میدان مرکزی پناهگاه، میتوانست دو نفر را ببیند که به سمتش میآمدند و یکی از آنها ارین بود. آن دو به راه رفتن ادامه دادند، اما لئو مطمئن شد که چیزی نگوید. همان لحظهای که او را دید، میتوانست ضربان سریع قلبش را بشنود.
علاوه بر این که او چیزی نگفت و تمام تلاشش را کرد که ادامه دهد، همه چیز کمی عجیب به نظر میرسید.
- یه جای کار میلنگه، و من احساس میکنم به کسی که پشت سرشه مربوطه.- لئو فکر کرد.
آن دو هیچ کاری نکردند و ارین که انگار نمیدانست لئو کیست به راه رفتن ادامه داد.
-اون اینجا چیکار میکنه؟- ارین فکر کرد. - نباید هنوز در پایگاه نظامی باشه، آیا مدرسه در یک سفر اکتشافی به اینجا اومده، اما زمانش جور در نمیاد. با عقل جور در نمیاد.-
او شروع به فکر کردن به این کرد که چرا لئو ممکن است اینجا باشد، اما هیچ سرنخی نداشت. با این حال، او میدانست که او دیگران را کاملاً خوب میشناسد، به اندازهای که بتواند راز آنها را حفظ کند، زیرا او در وهله اول به او کمک کرد تا از پایگاه نظامی فرار کند.
اگر در آن زمان میتوانست به او کمک کند، شاید اکنون فرصتی وجود داشت که بتواند به او کمک کند.
کتابهای تصادفی