سیستم خوناشامی من
قسمت: 365
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 365 شمشیر خونین
بعد از اینکه لئو از کنار ارین و مرد مرموز گذشت، میخواست به آنها زمان کافی بدهد تا کاری را که میخواستند انجام دهند. با خالص کاری نداشت یا حداقل فکر میکرد با خالص کاری ندارد. بنابراین او نتیجه گیری کرد که شاید آنها فقط در مورد دوجوی تازه ساخته شده یا اینکه چه کسی پناهگاه را اداره میکند کنجکاو هستند.
شاید آنها حتی به تاز میرفتند تا او را به سمت خالص جذب کنند. با این حال، در هر صورت، لئو تصمیم گرفت که دور خود تاب بخورد و از مسیر دیگری بیاید و خودش جاسوسی کند. انجام یک پیچیدن کوتاه در یک دایره در اطراف محله خود طولی نمیکشد.
اما وقتی از طرف دیگر شروع به راه رفتن کرد، بوی شیرینی به مشامش وارد شد، بویی آنقدر قوی که احساس میکرد گلی شدیدا معطر درست جلوی دماغش گذاشته شده است. او قبلاً چنین چیزی را حس نکرده بود. بعد درد شکمش برگشته بود. اینها سرنخهای کافی برای او بود تا بفهمد آن چیست. بوی خون بود...
بلافاصله شروع به دویدن به جلو کرد و هر چه نزدیکتر میشد بوی آن قویتر میشد. وقتی جلوی درهای قرمز ایستاد، فوراً فهمید که از کجا میآید. او حتی نیازی به استفاده از توانایی خود برای دیدن نداشت ، زیرا بوی تند، او را تا آنجا هدایت میکرد.
همانطور که او به سرعت درها را با لگد باز کرد، صدای گریه ارین را شنید، اما فعلا به آن اهمیتی نداد.
ارین، یک ثانیه ناگهان لئو را از چشمان پراشکش در مقابلش دید، سپس در ثانیه بعد احساس کرد که باد از صورتش رد شده و موهایش به عقب برمی خیزد. وقتی به جلو نگاه کرد، کسی آنجا نبود.
از بیرون، ارین صدای برخورد شدیدی را شنید و به نظر میرسید یک انفجار رخ داده است، و کمی بعد، یکی دیگر شنیده شد. وقتی سرش را برگرداند، تنها چیزی که میتوانست ببیند این بود که یک سوراخ بزرگ در دوجو ایجاد شده بود، و پایینتر، گرد و غبار و آوار از دیوار بیرونی دیده میشد.
وقتی لئو وارد دوجو شد، فقط روی یک چیز متمرکز بود. لئو حتی اجازه نداد حتی یک میلی ثانیه بگذرد، شمشیر را از غلافش بیرون نیاورد و با تمام قدرتش به مرد درشت اندام مقابلش ضربه زد.
ارین به سرعت وارد اتاق دوجو شد و لئو را دید که بالای مردی ایستاده بود که روی زمین دراز کشیده بود. دندانهایش از دست رفته بود، ناخن هایش خونی بود و یکی از گوش هایش بریده شده بود.
مرد به آرامی چشمان متورم خود را باز کرد و لئو را دید که بالای سرش ایستاده.
تاز با صدایی لرزان گفت: «آق..ا..ا.ا..» دهان و لب هایش شکسته و متورم شده بود و حرف زدن را برایش سخت میکرد. او سعی کرد به لئو چنگ بزند تا خودش را بالا بکشد، اما بعد متوجه شد که دستانش غرق در خون است، از خراب کردن لباس لئو امتناع کرد. سریع دستش را کنار ...
کتابهای تصادفی


