فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 373

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

شکستن محدودیت ها

زمان ملاقاتشان فرا رسیده بود. کوئین صبورانه بیرون دروازه مدرسه ایستاده بود و در حالی که منتظر لوگان بود به مسیر نگاه می‌کرد. ذهنش پر از افکار مختلف بود، اما بیشتر از همه به افزایش قدرتش فکر می‌کرد. در همان حال، متوجه سه بچه شد که در حال بازگشت به مدرسه بودند. در واقع سه پسر...

دو تا از آنها بازوهایشان را دور پسر وسطی پیچیده بودند. آن دو در حال شوخی و مسخره بازی بودند اما در عین حال به نظر می رسید که کمی خشن هستند. با نگاه به صورت پسر وسطی، می شد نگرانیش را فهمید. به نظر نمی رسید که از وقت گذراندن با دوستانش خوشحال باشد و ضربان قلب ترسیده اش که حتی از آن فاصله شنیده می شد، این قضیه را تایید می کرد.

با نگاهی دقیق‌تر، کوئین متوجه ماجرا شد. پسر وسطی قدرتش در سطح دو بود در حالی که آن دو نفر دیگر، قدرتشان سطح چهار بود. مثل روز روشن بود که چه اتفاقی افتاده. همان چیزی که کوئین و پیتر تجربه کرده و هنوز هم در سراسر مدرسه اتفاق می‌افتاد. البته از زمان مسابقه پایگاه، بیشتر دانش‌آموزان تصمیم گرفته بودند کاری به کار کوئین نداشته باشند.

هنوز هم کسانی بودند که به او نزدیک می‌شدند و سعی می‌کردند با مسخره کردنش او را وادار به مبارزه کنند، اما در نهایت، هرگز مثل زمانی که فکر می کردند قدرتش سطح یک است، رفتار نمی کردند.

« الان نه، کوئین. وقت نداری.» راستش، حالا که کوئین در مدرسه مشهور شده بود، معمولاً جلوی این اتفاقات را می گرفت. او به یاد داشت که برگ، عضو خانواده سانشیلد، به او چه گفته بود. که اثر کمکش موقتی‌ست و تاثیر زیادی ندارد. اما برگ، هیچوقت در موقعیتی مشابه موقعیت کوئین نبوده.

او می‌دانست که وقتی کسی مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد، دوست دارد حتی برای یک لحظه هم که شده کسی به کمکش بیاید. اگر می‌توانستند حتی برای لحظه‌ای از آن بدبختی خلاص شوند، می‌توانستند امیدوار باشند که در نهایت این مشکل از بین می‌رود.

اما این بار کوئین نتوانست کاری انجام دهد. او کاملا به یاد داشت که قبلا در چه موقعیتی بوده. آن اذیت‌ها در بازه زمانی نزدیکی اتفاق افتاده بودند.

لوگان گفت: « الان ساعت ششه. من خیلی وقت شناسم! همونطور که گفتم، خورشید حدود ده دقیقه پیش غروب کرد. الان تو تاریکی کامل هستیم که برای کاری که می‌خوایم انجام بدیم عالیه.»

کوئین پرسید: « همه چیز رو آوردی؟».

لوگان پاس...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی