سیستم خوناشامی من
قسمت: 374
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
راهی برای ارتقاء
این پیام برایش غافلگیرکننده بود. سیستم قبلاً چیزی در مورد سقف امتیازات نگفته بود و حالا ناگهان این پیام ظاهر شده بود. اما کوئین به یاد داشت که سیستم گاهی میگفت که خودش سیستم را ایجاد نکرده. بنابراین چیزهایی وجود داشت که حتی او هم نمیدانست، و این میتوانست یکی از آنها باشد.
با این حال، کوئین که نمیخواست بیشتر از این وقتش را تلف کند، تصمیم گرفت تا به سراغ بستههای گروه خونی بعدی برود. حتی اگر یکی از امتیازاتش به حداکثر مقدارش رسیده بود، به این معنی نبود که بقیهشان هم به بالاترین حدشان رسیده باشند.
بعد از مصرف خونهایی که از گروه B موجود بود، یک بار دیگر همان پیام ظاهر شد.
[40 امتیاز چابکی بهدست آوردهاید.]
کوئین همینطور ادامه داد و از هر بسته خون کمی مصرف کرد تا اینکه در نهایت، تمام امتیازاتش به بیشترین مقدارشان رسیدند.
[قدرت 40]
[چابکی 40]
[استقامت 40]
[افسون 40]
امتیازاتش قبلاً کمی بیشتر از بیست بود و حالا افزایش قدرت قابل توجهی را احساس میکرد، نه تنها از سی فراتر رفته بودند بلکه حتی به چهل رسیده بودند. تمام بدنش احساس متفاوتی داشت و حس میکرد، یک فرد کاملاً جدید است. تکتک سلولهایش از هیجان میلرزیدند و افزایش قدرتش اعتیادآور و هیجان انگیز بود.
نمیدانست دارد چه اتفاقی میافتد اما احساس میکرد باید همین حالا کمی از این انرژی بیپایانش را تخلیه کند. اما الان در بیمارستان بود و اگر فعالیت بیش از حدی انجام میداد، بقیه خیلی سریع متوجه حضورش میشدند.
سیستم فورا گفت: «کوئین، باید خودت رو آروم کنی. خونهای متنوع زیادی رو مصرف کردی. هیجانی که الان احساس میکنی، همون اعتیاده!»
اما عمل کردن به حرفهای سیستم به آسانی گفتنش نبود. میتوانست صدای ضربان قلب انسانهایی که از کنار در میگذشتند و خونی که در رگهایشان پمپاژ میشد را بشنود. تنها چیزی که میخواست این بود که در را بشکند و به ضیافتش ادامه دهد.
کوئین در حالی که نفس نفس میزد، فکر کرد: «چیکار کنم؟».
سپس ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. کاری که هر روز صبح انجام میداد باعث میشد احساس آرامش کند و همچنین کمک میکرد انرژیش را جمع کند. کوئین به سرعت روی زمین سرد نشست و چشمانش را بست و شروع کرد به جمع آوری انرژیای که در بدنش غوغا کرده بود. تمرکز کرد و به آن توپ کوچک فکر کرد.
معمولاً وقتی به درونش نگاه میکرد، انرژی که میتوانست ببیند تقریباً سفید رنگ و به اندازه یک توپ تنیس بود. اما حالا تقریبا به اندازه یک توپ بسکتبال بزرگ شده و رنگش هم قرمز بود.
«این باید انرژی خون باشه. داره تو کل بدنم میچرخه.»
او داشت تمام تلاشش را میکرد تا تمرکز کند و کارهایی که هر روز در تمرینش میکرد را انجام دهد. اما انرژی قرمز بسیار رام نشدنیتر از انرژی سفید بود و به تمرکز زیادی نیاز داشت. حتی با وجود سرمای اتاق، بدنش از شدت تمرکز خیس عرق شده بود.
پس از گذشت چند دقیقه، انرژی سفید و انرژی ق...
کتابهای تصادفی
