فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 375

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

سیستم خون آشامی من، چپتر ۳۷۵

وقت ناهار بود.

وردن روی یکی از صندلی‌های پارک نشست و در حالی که استراحت می‌کرد به اتفاقات اخیر فکر کرد.

اینکه چقدر همه عجیب بود.

لوگان هرگز زیاد بیرون، وقت نمی‌گذراند و بیشتر اوقات، کلاس‌ها را از دست می‌داد.

او این امتیاز را داشت که به عنوان یک عضو وی‌آی‌پی، بیشتر وقت را در اتاق خود بماند.

پس این موضوع قابل فهم بود.

در مورد دخترها، واقعاً زیاد با آن‌ها دوست نبود، اما اخیراً حتی لایلا را هم ندیده بود و هر وقت هم که او را می‌دید، می‌فهمید که سیا مثل چسب، به او چسبیده است.

نمی‌خواست این را بپذیرد، اما کمی احساس تنهایی می‌کرد.

بدون فکس و پیتر، تنها شخص دیگری که با او می‌ماند، کوئین بود.

اخیراً کوئین مانند یک مرد دیوانه، جذب بازی‌ها شده بود.

هر لحظه اضافی‌ای را صرف بازی می‌کرد؛ حتی شب‌ها.

این باعث می‌شد که وردن تنها بماند.

«برای تابستون چیکار کنم؟» وردن در حالی که به آسمان آبی نگاه می‌کرد گفت: «تعجب می‌کنم که خانوادم برای موضوع محافظت از کوئین باهام تماس نگرفتن. شاید فقط منتظرن تا برگردم و بعد سرزنشم کنن. این برای سلامت روانیم خوب نیست.»

«تو داری به ما میگی.» راتن توی ذهنش گفت:« به برگشتن فکر نکن، اصلا حتی بهش اشاره هم نکن، تو الان سیل رو دیوونه کردی، اون گوش‌هاش رو پوشونده و سریع‌تر از همیشه به جلو و عقب غلت می‌زنه. فقط کاری که پسرا دارن انجام میدن رو انجام بده. یادت نره، اون یتیمه. اگه توی مدرسه می‌مونه، فقط باهاش بمون. اگه واقعاً حوصلت سر رفته، چرا از سیل مراقبت نمی‌کنی و کنترل رو به من نمیسپاری؟»

ووردن برای مدتی درباره آن فکر کرد. گاهی اوقات دلش برای راتن می‌سوخت. تنها زمانی که به برای مبارزه به او نیاز داشت، اجازه می‌داد بیرون بیاید. سعی کرد او را در میان دیگران نگه دارد، اما هیچ کس در اینجا دیده نمی‌شد. سیل خیلی مشکلی نداشت و فقط از نشستن در اتاق تاریک لذت می‌برد.

ووردن گفت: «باشه.» و سپس به راتن اجازه داد که در صندلی بنشیند و کنترل را به دست بگیرد.

بلافاصله، راتن از صندلی مدرسه بلند شد و شروع به گشت زدن کرد. او سه دختر دبیرستانی را زیر نظر گرفت و به سمت آن‌ها رفت. همزمان با قدم زدن، دستی به شانه یکی از دانش آموزان پسر زد.

«قدرت زمین، هاه، قراره به درد بخور بشه.»

هنگامی که به سه دختر نزدیک شد، نگاهی به هدف خود انداخت و دست خود را بالا برد. در لحظه‌ای که این کار را کرد، یک تکه سنگ کوچکی از خاک ساخته شد. پای دختر با آن برخورد کرد که باعث افتادنش شد.

فریاد زد: «آاه!» اما لحظه‌‌ای بعد، احساس کرد کسی با دست‌هایش او را گرفته است.

رات گفت: «خوبی؟ نزدیک بود بیفتی.»

وقتی دختر چشمانش را باز کرد، متوجه شد که یک جذاب بلوند او را نگه داشته بود، که نه تنها در ظاهر بی‌نقص بود بلکه همچنین شخصیت نجیبی داشت.

وردن که همه چیز را تماشا می‌کرد، به شدت سر خود را تکان داد. «دو تا چیزی که دوست داره انجام بده، جنگیدن و زدن مخ دخترا.»

بعد از پایان روز مدرسه و سرگرمی راتن، آن‌ها وارد اتاق خواب شدند. متوجه شدند که کوئین دوباره نیست. احتمالاً باید درگیر بازی دیگری بوده باشد. او می‌دانست کوئین دارد سعی می‌کند قبل از حمله خون آشام ها قوی‌تر شود. پس نمی‌خواست زیاد او را اذیت کند. بنابراین، ووردن تصمیم گرفت که به ل...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی