سیستم خوناشامی من
قسمت: 384
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 384 : یه کار احمقانه!
اواسط روز بود؛ خورشید، با تمام قدرت میدرخشید و هیچ ابری توی آسمون دیده نمیشد. تابستون واقعا شروع شده بود و تمام بچهها برای تعطیلات، پیش خانواده ـشون برگشته بودن. اگرچه که همه، این تعطیلات رو به عنوان تفریح نمیدیدن، و یک سری افراد هم مثل قبل کار میکردن.
یه جای خاصی اون بیرون، یه قصر نسبتاً بزرگ وجود داشت. این قصر با استفاده از معماری سنتی چینی ساخته شده بود. سقف قصر، تیز و شیب دار بود، درحالی که قصر اصلی، چند رده از بقیه چیزا بزرگ تر بود و تمام محوطه رو پوشونده بود. به خاطر اینکه بالای قصر، روی سقف، کاملاً از طلا ساخته شده بود؛ خیلی به چشم میومد.
زیر اون جا، کاملا به شکل مربع دور قصر رو پوشونده بود.
توی این بخش، خونههایی بود که برای کارکنان قصر یا کارمندای بالارده بود. و در آخرین بخش، یه میدون بزرگ با چندتا ساختمون دورش که برای چیزای مختلفی ازشون استفاده میشد. ولی استفادهی اصلیشون برای دانش آموزا بود.
اینجا خونهی خانواده گرِی لَش بود. توی بخش سوم، روی سکوی بزرگ مربعی شکل، تمام دانش آموزا که از تمامی سنین بودن، کمربند سفیدی دور لباسشون پوشیده بودن و یک صدا با هم داد میزدن.
"1... 2.... 3." همینطور که اعداد رو میشمردن، یه توقف کوتاه داشتن و بعد مستقیما، پاهاشون رو میکوبوندن زمین؛ و جلوی همهی اونا، معلم وایستاده بود. اونم یه کمربند سفید داشت، ولی دور اون کمربند، طلایی بود که نشون میداد، رده بالاتری نسبت به دانش آموزا داره.
"یک... یادتون باشه بعد انجام هر عمل، یه تنفس کامل انجام بدین." جرقهای از برق، با سه متر فاصله، از دست معلم ایجاد شد. "دو..." دوتا دستشو تا کمرش پایین آورد و ایندفعه الکتریسیته دور بدنشو پوشونده بود.
"و سه!" یک دفعه از زمین به بالا پرید، و شبیه به گلوله الکتریسیته شد و یک دفعه پنج متر از محل اصلیش دور شد. وقتی که فرود اومد، خیلی سریع به محل قبلیش برگشت. "دوباره!" داد زد.
دانش آموزا همراه معلم این کارا رو تکرار کردن. یک سری از افراد که به نظر، متوجه قلق کار شده بودن؛ تونستن با موفقیت، حرکت رو انجام بدن، در حالی که یک سری ها حرکات رو انجام میدادن ولی قدرت الکتریسیتهای دیده نمیشد، در حالی که برای بقیه، توی چند حرکت، تمام قدرتشون دیده میشد.
"به نظر ...
کتابهای تصادفی



