سیستم خوناشامی من
قسمت: 385
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 385: زنجیرهای باز شده.
توی جزیره مخفی، بالای تپه، یه قلعه نسبتاً بزرگ ساخته شده بود. درست کنارش، یه لوح سنگی بزرگم حاضر بود. لوح سنگی حداقل دو برابر خود قلعه بود، با اینکه خود قلعه کم بزرگ نبود. داخل قلعه، پادشاه یا ملکهای نبود حتی آدمای زیادی اونجا نبودن. در کل، فقط صد نفر اونجا بودن.
داخل قلعه، توی اتاق تاج و تخت، یه سری آدم که به نظر خانواده معمولی میموندن نشسته بودن و روی میز بزرگ غذا خوری، شام میخوردن. سر میز یه آدم عضلهای نشسته بود. یه ریش به هم ریخته کوتاه و همچین موهای به هم ریخته داشت که به رنگ خاکستری بودن.
در حال حاضر لباسای همیشگیشون رو پوشیده بودن و تن اون پیرمرد هم یه لباس بدون آستین بود که عضلات بزرگشو نمایان میکرد. فقط بازوهاش اندازه ران پای یه آدم معمولی بود. بقیه خانواده یکمی بهتر لباس پوشیده بودن، ولی هیچکدومشون تجهیزات هیولایی نپوشیده بودن.
اگرچه، اگه تمام اتاقو نگاه میکردی، میتونستی زرههای هیولایی که تمام اتاق هستن رو ببینی، و اینکه از هرکدوم چند مدل وجود داشت. انگار که فقط چندتا آیتم هستن که یه مجموعهدار جمعشون کرده.
یه مرد جوون هم کنار میز نشسته بود، که گوشههای موش خاکستری شده بودن. موهاش به طور مرتب به سمت کنارهها مرتب شده بودن و رنگ بلوند داشتن. کنار اون یه زن همسن خودش نشسته بود. روبهروی اون دوتا، یه خواهر برادر جوون نشسته بودن که اونا هم بلوند بودن. دوتا دو قلو بودن که به نظر تو اواسط بیست سالگیشون بودن.
«پس، واقعا نمیخوای کاری درمورد سیل انجام بدی؟» پسر جوون اینو پرسید.
«آره، پدربزرگ، اگه ما همچین کاری کرده بودیم، شما تا الان برمون گردونده بودین قلعه. این نامردیه.» دختری که کنار پسرک نشسته بود اینطوری شکایت کرد.
پیرمرد یه سینه مرغ خیلی بزرگ که تو دهنش کرده بود رو پایین آورد و زد زیر خنده.
«همتون برنامههای خوبی برای اون پسر دارین!» همینطور به خندیدن ادامه داد.
«نامردیه.» اون دختره شکوه کرد. «چرا بابابزرگ همیشه اینقدر سیلو دوست داره؟»
پدرشون گفت: «ولش کنید بابا. میدونید که اونم مشکلات خودشو داره. تمرینا بدتر از همه ماها روش تاثیر گذاشته. ولی بازم، نتیجه خیلی بهتری نسبت به بقیه ماها نشون داده.»
«پدرتون درست میگه.» مادر اونا اضافه کرد. «اگه سی...
کتابهای تصادفی

