سیستم خوناشامی من
قسمت: 387
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 387: به دام افتاده
همینطور که هرکدوم از اعضای گروه پا توی پورتال میذاشتن، شونههای هم رو سفت نگه داشته بودن. دقیق نمیدونستن که پورتالهای مربعی نسبت به پورتالهای دایرهای چطور کار میکنن. مثل یه ایستگاه بود یا یه پورتال سفید که میتونست افراد رو به مقصد مشخصی ببره. یا شاید مثل یه تلپورتگر قرمز، که میتونست حدود یه مایل انتقال بده یا یه مدل دیگه.
نتیجه هرچی که میشد، گروه نمیخواستن از هم دیگه جدا بیفتن. پس وقتی هرکدوم پا داخل میذاشتن همدیگه رو ول نمیکردن.
کوئین جلوتر از همه وایستاده بود، و جوری صف رو حرکت میداد که آماده هر نوع خطری باشن، و پشت همه هم لایلا برای پشتیبانی وایستاده بود و سیا هم جلوی لایلا بود.
حس گیجی که موقع رد شدن از تلپورتگر احساس میکرد دیگه رفته بود، و سیا تمام این مدت چشماشو بسته بود. حالا بالاخره به مقصدشون رسیده بودن. ولی وقتی سیا چشماشو باز کرد هیچی نمیتونست ببینه. کاملا تاریک بود.
«چی شده!» سیا که ترسیده بود با صدای لرزون گفت. دستشو که روی شونههای شخص جلوتر بود سفتتر کرد که اونم وُردن بود.
«اوو! ناخونات خانوم جان» وُردن با شکایت با سیا حرف زد.
«ولی هیچی نمیبینم!» اینطور با گریه حرفشو زد.
«و فکر کردی من میتونم؟» وُردن خودشم نمیتونست چیزیو ببینه، ولی مطمئن بود که اون سمت تلپورتگر بودن.
لوگان گفت: «انتظار داشتم دنیای خوناشامها تاریک باشه، ولی اینقدر تاریک؟ اصلا منطقی نیست.»
«تو فضای آزاد نیستیم، به خاطر همینه.» کوئین که میتونست ببینه، این حرفو زد. لایلا و کوئین هردوشون میتونستن توی اتاق خوب ببینن.
«اینجا امنه، هیچی دورمون نیست؟» لوگان که نمیخواست هیچ حرکت الکی انجام بده این حرفو زد، اگرچه میدونست اگه قرار باشه کسی توی اتاق بوده باشه با حرف زدنای وُردن و سیا تا الان بهشون حمله کرده بود. به نظر میومد هردوشون به هم نِق میزنن.
کوئین جواب داد: «امنه»
از زیر لباسش، چندتا عنکبوت در اومدن و اومدن روی صورتش و یه چشم تشکیل دادن و برای لوگان شبیه دید در شب عمل کردن. حالا میتونست کامل ببینه که کجا هستن. همون موقع که فهمید چی بوده، آدرنالین بدنش شروع به بالا رفتن کرد.
تمام اتاق پر بود از ترمینال، سرور و کامپیوتر. نه تنها اون، بلکه جایی که وایستاده بودن یه سکوی دایرهای بود و بالاسرشون یه مدل دستگاه بود. گوشههای اتاق، گجتهای شیمیایی از همه نوعش وجود داشت. ولی چیزی که اونو بیشتر از همه هیجانزده کرده...
کتابهای تصادفی
