سیستم خوناشامی من
قسمت: 391
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
جوایز آزمایشی
به محض اینکه کوئین با ربات بالای سرش بیرون آمد، بقیه فورا پشت ترمینال ها و میزها پنهان شدند. همه چیز را از طریق ویدیو دیده بودند و از بلایی که ربات، سر وندیگو آورده بود، وحشت کرده بودند. فکر می کردند که ربات ممکن است دوباره دیوانه شود.
اما پس از چند لحظه، دست هایشان را از روی گوش هایشان برداشتند و از پشت اشیایی که پنهان شده بودند، بیرون آمدند.
کوئین در حالی که ربات در کنارش ایستاده بود، گفت: « نگران چی هستین؟»
با دقت به ربات نگاه کردند. قبلاً تک چشم روی سرش به رنگ قرمز بود، مخصوصاً وقتی که دستور میداد. اما حالا نمیتوانستند چنین چیزی ببینند.
گرچه کوئین مطمئن نبود، اما به محض گفتن "نه" توانست ببیند که رنگ چشم ربات، کمرنگ شد. انگار که خودش را غیرفعال کرد. حتی اگر به همه جا لیزر پرتاب میکرد، کوئین امیدوار بود بتواند به آن غلبه کند و با حرکت دادن بازوی ربات، لیزر را به سمت یکی از درها هدایت کند تا از آنجا خارج شوند.
راستش کمی ناامید شده بود که ربات لیزری شلیک نکرد. چون آنها هنوز هم باید دنبال راهی میگشتند تا از آنجا خارج شوند.
لایلا گفت: « چی تو سرت بود؟ می خواستی ربات رو به عنوان حیوون خونگی نگه داری ؟» قلبش هنوز تند می تپید و کمی ترسیده بود.
از زمان تغییرش، احساساتی تر از حد معمول شده بود و بودن در آن آزمایشگاه عجیب و غریب هم اوضاع را بدتر کرده بود. در عوض، به نظر میرسید سیا، کسی بود که او را آرام میکرد و میگفت که نفسهای عمیق بکشد و بر خود مسلط بود.
کوئین پاسخ داد: «راستش چند تا دلیل داشتم. اول اینکه امیدوار بودم بتونم از لیزر ربات برای باز کردن در استفاده کنم. می دونم احتمالاً جواب نمیده ولی گزینه های زیادی نداریم. دوم اینکه هیچی از تعداد آزمایشا نمی دونیم. حتی نمیدونیم میشه از این راه خارج شد یا نه.»
کوئین ضربهای به سر ربات زد و گفت: « چیزی که میدونیم اینه که این آقای تینه. همهی جایزه ها رو اون بهمون داده و من فکر کردم که شاید این یه میانبر باشه. شاید آخرین جایزه یه کلیده.»
با نزدیک شدن به ربات، لوگان به شدت به آن علاقه مند شد. او از کوئین خواست تا آن را روی زمین بگذارد و محض احتیاط، در صورتی که اتفاق غافلگیر کنندهای بیوفتد، در همان نزدیکی بایستد. هنگامی که میخواست دستش را روی ربات بگذارد، برای لحظهای تردید کرد.
ترس به سراغش آمده بود. ترس از شکست. شاید مانند همیشه، هیچ کاری نمی توانست بکند.
دستش چند اینچ بالاتر از ربات میلرزید...