فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 394

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

یک گله

وردن با دیدن حرکت ماشین چنگالی عجیب، حدس زد که چه خبر است. او شدیدا ترسیده بود.

«باید برگردم و بهشون کمک کنم؟ شاید بهتر باشه سعی کنم سریع تر یه راه خروج پیدا کنم. به هر حال، می‌تونیم مقابل یه ارتش کامل بایستیم.» تصمیم گیری برایش سخت بود.

«کوئین، تو می‌تونی از همه محافظت کنی، درسته؟» وردن می‌توانست به قدرت کوئین اعتماد کند، مخصوصاً بعد از اینکه دید او چقدر راحت با دو نفر از آنها مبارزه کرد. حتی اگر یک ارتش کامل به آنها حمله کند، به احتمال زیاد، کوئین و بقیه می‌توانند برای مدتی در برابرشان دوام بیاورند.

این مهم تر بود که راهی برای خروج از اینجا پیدا کند. اینگونه آنها دیگر مجبور نمی‌شدند با تعداد بیشتری بجنگند. وردن با این فکر، به سمت در دیگر دوید و از انبار، خارج شد. او به امید یافتن راهی برای خروج، سریع تر از همیشه، در یکی از مسیرها حرکت کرد.

****

کوئین که هنوز باید در را عقب نگه می‌داشت، به محض دیدن یکی از وندیگوها، تنها کاری را که می توانست انجام داد. با یک دستش در را نگه داشت و با دست دیگر با یک چرخش، یک ضربه خون انجام داد.

با این حال، درست همان لحظه که او این کار را کرد، در، یک بار دیگر به او ضربه زد و کمی او را تکان داد و باعث شد دستش بلغزد. هنگامی که یکی از وندیگوها ایستاده بود، ضربه ادامه یافت و به طور کامل، یکی از بازوهای وندیگو را برید و باعث شد روی زمین بیافتد.

وندیگو جیغ می زد و از درد زوزه می کشید. حواسش کاملا از دخترها پرت شد و حالا روی کوئین متمرکز بود.

چون نمی‌توانست آزادانه دستش را حرکت دهد، باعث شد حمله‌اش ضعیف تر از همیشه شود. با این حال، به نظر می رسید که برای مقابله با وندیگو، به اندازه کافی قوی بود.

تنها چند ثانیه طول کشید تا بازوی وندیگو دوباره رشد کرد. صحنه‌ی شگفت انگیزی بود و کوئین فکر کرد که احتمالاً حتی سریعتر از پیتر می‌تواند بهبود یابد.

هر چند، وقت تحسین کردنش را نداشت.

کوئین فریاد زد: « دخترا بجنبید!»

می‌توانست ببیند که دو دختر، در وسط گیر کرده بودند و داشتند از دو طرف توسط آن دو وندیگوی دیگر محاصره می‌شدند، اما در حال حاضر، نگرانیش چیز دیگری بود.

حالا که با هر دو دست، در را عقب نگه داشته بود، آنقدری تکانش نمی‌داد. سپس یک ضربه به سمت جلو زد و آن را تا جایی که می توانست، مستقیم به بیرون پرتاب کرد.

« ضربه هلال خون!»

یک خط عمودی از پایش بیرون آمد که آنقدر سریع بود که وندیگو نتوانست واکنشی نشان دهد و کاملاً از وسط نصف شد. حمله به همین جا ختم نشد و همینطور به جلو حرکت کرد. درست همان جایی که دو دختر، با نگ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی