سیستم خوناشامی من
قسمت: 395
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
يك گونه ي جديد
فرورفتگيای كه درون حايل ديده ميشد همه را نگران كرده بود. مشخص بود كه كار يك موجود، به تنهايي بود، و توقف ناگهاني سر و صداي ونديگو ها نشان دهنده اين بود كه چيزي بسيار قدرتمند تر از آنها آنجا وجود داشت.
کوئین گفت:«بيايد اينجا.» بايد تصميم به انجام يك انتخاب مي گرفتند، تونل سمت راست يا چپ. تا وقتي كه قادر بودند از هر چيزي كه قرار بود به دنبالشان بيايد فاصله بگيرند، برايشان اهميتي نداشت از كدام تونل خارج شوند.
تمام گروه، وارد تونل سمت چپ شدند، ولي هيچ كدام به اندازه خود كوئين سريع نبود و تازه اين در حالي بود كه تمام تلاشش را ميكرد تا زیاد سريع نباشد و همراه گروه بماند. تنها كسي كه مي توانست تا حد كمي سرعتش را با او حفظ كند وُردن بود. او هميشه بطور طبيعي ورزشكار بود، و گويا پاهاي دراز اش در اين موقعيت، به خوبي به كمكش آمده بودند.
سپس سيا، كه پشت بقيه عقب مانده بود، در حالي كه زمين ميخورد ناگهان سنگي را گير كرده بر پاي خود حس كرد.
لايلا گفت:« يالا!!» در حالي كه دستش را ميگرفت و او را از زمين بلند ميكرد.
كف زمين، كاملا صاف و دلنشين نبود. هر چند غار، تراشيده شده و ساخت بشر بنظر ميرسيد، ترميم نشده باقي مانده بود و حالا برآمدگي هاي متعددي در بالا و پايين غار بوجود آمده بود. با در نظر گرفتن ميزان تاريكيای كه آنجا حاكم بود، شرايط حتي سخت تر شده بود.
در حالي كه به دويدن ادامه ميدادند، انگتار هيچ انتهايي در مسيرشان قابل ديدن نبود و سپس کوئین توسط گوش هاي حساسش متوجه چيزي شده بود. با اينكه مسافت خوبي از حايل دور شده بودند، در منطقه ي غار مانند، صداهاي بلندی معمولا انعكاس داشت و گوش هاي کوئین به شدت دقيق و حساس بود.
صداي بلند خراشيدن شنيده شد، به همراه چند صداي جرنگ جرنگ پس از آن. واضح بود كه موجود، به نحوي توانسته بود در گلاتريومی را بشكند. سريعا پس از آن، فرياد و ضجه ها به همراه صداي صدها قدم كه به دنبالشان بود، شنيده ميشد. ونديگو ها حالا ديگر آزاد بودند.
با دانستن اين موضوع، كوئین نميخواست بقيه را حتي بيشتر بترساند. اگر فقط بر دويدن تمركز ميكردند، شايد حتي بيشتر اشتباه ميكردند و زمين مي خوردند.
«يالا به دويدن ادامه بدين. ميتونم جلومون يچيزي ببينم.» کوئین دروغ گفت، اما تشويقي بود كه به آن نياز داشتند.
صداي گام هاي ونديگو ها با گذر هر ثانيه، بيشتر به گوش ميرسيد. کوئین ميدانست كه آنها سريع تر بودند. دیر يا زود به آنها ميرسيدند.
محض احتياط، تصميم گرفت سرعتش را كم كند و به پشت گروه برود. لوگان متوجه اين حركت شد، و به خوبي مي دانست چه اتفاقي در جريان است.
پس از مقداري دويدن، هنوز هم چيزي قابل مشاهده نبود و ديگران متوجه شده بودند كه کوئین دروغ گفته. پس از لحظاتي، صد...
کتابهای تصادفی


