سیستم خوناشامی من
قسمت: 396
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
آزادی
تك تك افراد گروه، شاهد تمام ماجرا بودند و اين آخرين چيزي بود كه انتظارش را داشتند. پل باريك بلندي كه دو تونل را به هم وصل كرده بود كاملا نابود شده بود و موجود عجيب غريب بزرگ، به همراه لشكر ونديگو ها، درون گودال عميق تاريك سقوط كرده بودند.
وُردن در حالي كه به روزنه ي عاري از روشنايي نگاه ميكرد گفت: «کوئین، حتما راه حلي بهتر از اين بود!!» هنوز هم نميتوانست انتهاي آن گودال را ببيند.
تمام ونديگو ها در حين شكستن پل، سقوط نكرده بودند و هنوز تعداد زيادي در آن سمت، وجود داشتند. در حالي كه به بقيه نگاه ميكردند، به غريدن و فرياد زدن ادامه ميدادند. تا حدي روي پل شكسته و برخي درون تونل ايستاده بودند.
يكي از آنها شروع به دويدن كرد و از بخش ناچيز باقي مانده ي پل استفاده كرد و با تمام قدرتش رو به جلو جهيد.
قادر بود ارتفاع و مسافت قابل توجهي را طي كند، ولي تنها توانست نيمي از مسير را طي كند، قبل از اينكه درون خندق بي انتها بيفتد. پس از ديدن اين، چند ونديگوی ديگر، تلاش به انجام همانكار كردند، اما تمام شان اسير خندق شدند. با گذر زمان، متوجه شده بودند كه هيچ جوره قرار نيست به سمت ديگر برسند و شروع به ترك صحنه كردند و به تونل برگشتند.
گويي حداقل كمي غريزه داشتند.
پس از رفتن شان، غريدن و فرياد ها ديگر متوقف شده بودند و انعكاسي نداشتند، سكوت حاكم شده بود و گروه ميتوانست صداي نفس هاي خودشان را بشنود. سپس، وُردن يك سنگ كوچك از درون تونل برداشت. از اوج سكو نگاهي انداخت، و سنگ را رها كرد. منتظر صدايي ماندند؛ در حالي كه سنگ سقوط ميكرد، ولي هيچ چيزي نشنيدند.
وُردن دست هايش را مشت كرد و چشمانش را بست، تنها ميتوانست اميد داشته باشد كه کوئین سالم باشد.
لوگان گفت: «سقوط مخوفيه، ولي به اين معنا نيست كه مرده.» چون كه ميدانست تمام آنها به چه چيزي فكر ميكردند و هدف وُردن از تست کوچکش چه بود. اگر صدايي از برخورد سنگ با كف زمين به گوش شان ميرسيد تقريبا تا حدودي متوجه عمق آن مي شدند، اما هيچ چيزي نشنيده بودند.
لايلا هنگامي كه دستش را روي سينه اش قرار داد و چشمانش را بست، با اعتماد به نفس گفت: «اون نمرده. هنوز ميتونم اون ارتباط رو حس كنم، اون زنده اس. بايد كاري رو كه بهمون گفت انجام بديم، سعي كنيم راهي براي خروج از اينجا پيدا كنيم و وقتي كه برامون ممكن بود، بيرون باهاش ملاقات كنيم.»
سخنان لايلا به لوگان و وُردن قوت قلب داد. آنها ميدانستند كه او راجب چنين چيزي دروغ نميگويد. اگر کوئین مرده بود، احتمالا بر زمين نشسته بود و گريه ميكرد. اين واقعيت كه مشغول چنين كاري نبود به هردوي آنها اعتماد به نفس داد.
سيا پرسيد:« بنظرتون ميتونه بياد بيرون؟»
با نگاه كردن به پل شكسته، كه تنها مسير، براي برگشتشان به پايگاه عجيب بود، لوگان به اين فكر كرد كه آي...
کتابهای تصادفی


