سیستم خوناشامی من
قسمت: 397
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
پنجه استخوانی
صدای چکیدن قطرات آب در برکه ی بزرگ، به صورت مداوم شنیده میشد. با سقوط هر قطره، موجی پخش میشد. شناور بر روی حوض آب، بدن های زیادی، به طور پیوسته بالا و پایین میرفتند. برخی از سمت جلو با سر های فرو رفته در آب، و برخی از پشت. یکی از این بدن ها...... کوئین بود، که بر پشت دراز کشیده بود. به دور شدن ادامه میداد، بی اطلاع از اتفاقاتی که در جریان بود.
سپس ناگهان، جسم بزرگی از بالا بر روی برکه کوبیده شد، که باعث تشکیل موج هایی شد که بدن کوئین را به طرفی هل داد تا که بالاخره به بخشی از کف سطح غار رسید. بدن اش رو به پایین بر بستر فشرده شد، به همراه گونه هایش روی سطح سرد و سخت.
به آرامی، چشمانش گشوده شد، هنوز قادر نبود به وضوح، اطرافش را ببیند، ولی میتوانست آب سرد روی پاهایش را حس کند زیرا نیم تنه ی پایین بدن اش هنوز غوطه ور بود.
کوئین پیش خود فکر کرد:« من.... من ... زنده ام؟» ولی ذهن و افکارش کند بود زیرا هنوز کاملا متوجه شرایط نبود.
هرچند، اندک چیزی که میتوانست ببیند توسط صفحه ی اخبار و پیام ها پوشیده شده بود و قادر بود متوجه برخی از پیام هایی که دریافت کرده بود بشود.
[ شما دچار آسیب جدی شده اید]
[ حیات شما در حال نزول]
[سلامتی 9\95]
[ سلامتی 8\95]
............
با کنار زدن پیام، کوئین در تلاش بود ببیند چه چیزی اطراف اش است، اما انگار بدن اش کاملا هلاک شده بود. هیچ نظری نداشت که از چه ارتفاعی سقوط کرده بود، و شاید اگر در یک حوض پر از آب نیفتاده بود دیگر زنده نمیماند تا داستان اش را تعریف کند.
هنوزم، حتی اگر قادر به حرکت نبود، تلاش کرد از اطرافش مطلع شود. تنها چیزی که میدید تعدادی وندیگو بودند که آنها نیز در این بخش از کف غار افتاده بودند. برخی از آنها به اندازه کافی خوش شانس نبودند و پس از سقوط نکردن روی برکه، دیگر تکان نمیخوردند در حالی که یکی دیگرشان که از کوئین زیاد دور نبود، بر روی زمین به سمت او میخزید.
پاهای موجود، له شده بود، ولی در حال احیا بود، و با دستان دراز لاغر اش، خود را روی زمین می کشاند و هر لحظه نزدیک تر میشد.
فریاد و ضجه میزد، سپس سرعتش بیشتر شد.
کوئین فریاد زد: «من... اینجا نمیمیرم.» ولی برای حرکت کردن، بیش از حد خسته بود. سپس بدن وندیگو متوقف شد. با دید مبهمی که داشت، هنوز سخت بود که در جریان اتفاقات باشد، اما بنظر میرسید چیزی در سر وندیگو تیغه ای فرو کرده بود. و پس از لحظاتی با سرش به زمین خورده بود.
[ سلامتی 5\95]
[ فعالسازی خود...
کتابهای تصادفی
