فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 400

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

مدرسه ی خون آشام ها

در حال عبور از میان جنگل، گروه بچه ها و دو خون آشام، حالا با همدیگر، مسیر را طی میکردند. غیر از واکنش های آنها در ابتدای برخورد شان، دیگر حرف زیادی زده نشده بود. اول بخاطر عجله ای که داشتند و ثانیا، چون بقیه نیز علاقه ای به هم صحبتی با یکدیگر نداشتند.

در ابتدا، مشغول دویدن در میان جنگل بودند، آنها حالا بجای حرکت روی درختان، روی زمین گذر می‌کردند و بنظر میرسید هر از چند گاهی توقف میکردند و وضعیت‌شان را بررسی میکردند. چنین چیزی برای بقیه‌ی گروه خوب بود، زیرا حس می‌کردند داشتند با تمام توان می‌دویدند به جای اینکه مشغول پیاده روی سریعی باشند. ولی بزودی سرعت شان کمتر شد زیرا به مقصد خود نزدیک تر می شدند.

بدون بیان حرف دیگری، گروه، حس کرد چاره ای جز همراهی دو دانش آموز جلوی خود ندارند. هیچ کدام ایده ای نداشتند که سیستم خون آشام ها چگونه کار میکرد، ولی یک واقعیت، مشخص بود، آنها به اشتباه به عنوان چند دانش آموز دیگر شناخته شده بودند.

وُردِن هنگام نگاه کردن به بقیه، واقعا آنها را نیز نمی‌توانست مقصر بداند. به غیر از او، بقیه از نظر سن و سال، مانند بچه بودند، شاید حتی کوچولو تر. خصوصا لوگان با بدن و دست و پاهای کوچک اش. از اینکه او اکثر اوقات بجای یک دانش آموز دوره راهنمایی اشتباه گرفته نمیشد در تعجب بود.

خبر خوب این بود که گروه، از مقصدی که نیازمند رسیدن به آن بودند، زیاد فاصله نداشتند، ولی بعد تر در حین دنبال کردن فرِد، متوجه شد که تغییر جهت سطحی‌ای اعمال شد. در حال حاضر، آنها اصلا به سمت شهر بزرگ در حرکت نبودند، بلکه به سوی کناره ی آن می‌رفتند.

فرِد با کلافگی گفت: «یالا تنبل ها، عجله کنید. میدونم خیلی خوش برخوردیم که نزدیک ترین راه و اینا رو داریم بهتون نشون میدیم ولی نمی‌خوایم که دیرمون بشه.»

درست همان موقع، در حالی که از جنگل خارج میشدند، درختان از میان رفتند و آنها شاهد صرفا یک محوطه ی مدرسه ی عادی بودند. از آنجایی که انگار مدرسه، در سبک قدیمی ویکتوریا ساخته شده یود، شاید عادی، کلمه‌ی درستی نبود. چهار ساختمان مجزا وجود داشتند. روبروی آن، یک زمین خاکی وسیع وجود داشت. نزدیک چند صد دانش آموز مشغول قدم زدن در آن دیده می شدند.

و در نزد ساختمان اصلی، سه عمارت قدیمی دیده میشد، تعداد کم تری دانش آموز، به سوی آنها در حرکت بودند.

اِسنو گفت: «خب، شماها رو تا اینجا رسوندیم. دیگه از اینجا به بعد اگه عجله نکنید مشکل ما نیست.»

آن دو به سرعت گریختند و وارد مدرسه شدند.

لایلا پرسید: «قراره چیکار بکنیم؟ این شهر اصلی نیست، درسته؟»

لوگان پاسخ داد: «با توجه به محاسباتم نباید خیلی از اینجا دور باشه، فقط اندازه چند صد متر به سمت راست.»

سیا پرسید: «پس فقط اینجا رو ترک کنیم؟» به طور مکرر به دانش آموزان نگاه میکرد، باید اعتراف میکرد که اکثرا شبیه انسان های عادی بودند. ولی در...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی