سیستم خوناشامی من
قسمت: 401
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 401: کلاس جدید.
اینطور که لایلا کشیده شد، یه نتیجه غیرقابل پیشبینی برای همه بود، ولی لوگان فکرشو میکرد ممکنه همچین اتفاقی بیفته. احتمالش زیاد بود که همچین اتفاقات ناگهانیای بیفته. از این حقیقت که توی یه محل ناشناخته بودن و هیچ اطلاعاتی ازش نداشت، متنفر بود.
اون معمولاً اینطور برنامه نمیریخت. بیشتر از همیشه یه دفعه توی موقعیت قرار میگرفت، مجبور بود قبل اینکه اطلاعات زیادی به دست بیاره تصمیم بگیره.
اگرچه، اون کمتر از بقیه نگران لایلا بود. چون اون تنها کسی بود که زیرمجموعه خوناشام حساب میشد. هویت لایلا نسبت به بقیه سختتر لو میرفت.
یه سنگ بزرگ به صدا در اومد، و به این معنی بود که کلاسا داره شروع میشه، و بعد هیچی. حالا که لایلا گم شده بود، گروه به سمت سالن مدرسه میرفتن، ولی حالا سالن، خالی و بدون هیچکس بود. هیجان و سر و صدایی که قبل از به صدا در اومدن زنگ، همه جا بود یک دفعه قطع شده بود.
سیا گفت: «هی این بد نیست؟» درحالی که گروه به مسیرشون توی سالن ادامه میدادن انگار که دنبال چیزی میگشتن پرسید: «لایلا رو چیکار کنیم؟»
وُردن گفت «نگران نباش، اون قویه، خیلی قویتر از چیزی که فکرشو بکنی.» و بعد توی ذهنش که میدونست هردوشون مامور سابق خالص بودن گفت: ' تو هم همینطور '
بالاخره، به نظر میومد لوگان پیداش کرده بود، البته برای عوض کردنش نیاز داشت مستقیم، از مهارت خودش استفاده کنه. به راه رفتن توی سالن ادامه دادن تا بالاخره به اتاقی که میخواستن رسیدن. کسی ازش محافظت نمیکرد، برعکس فضای توی مدرسه خودشون. شاید به خاطر این بود که خوناشامها به هم دیگه اعتماد داشتن، یا اینکه، از انجام همچین حرکت خطرناکی خیلی وحشت داشتن.
لوگان، خودش وارد اتاق شود، در حالی که سیا و وُردن، بیرون اتاق وایستادن تا حواسشون باشه. همه جا رو دیدن، ولی انگار واقعاً همه رفته بودن سر کلاساشون و کسی هم از اونجا محافظت نمیکرد.
سکوت بینشون یکمی ضایع بود که بالاخره، سیا سکوت رو شکست.
«هی وُردن، تو میدونی من کیم، قبل اینکه فراموشی بگیرم رو یادته؟»
همینطور که سوال میکرد، وُردن یاد خاطراتشون افتاد، تمام اون روابط عجیبی که با هم داشتن و قربون صدقههایی که ازش میکرد. شاید راتن ازش لذت میبرد، ولی وُردن اصلاً.
وُردن جواب داد: ...
کتابهای تصادفی

