فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 407

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

درس اول صبح یکمی برای لایلا طول کشید. خیلی طولانی‌تر از چیزی که فکر می‌کرد. فیل، معلم کلاس تقریبا تمام مدل‌های کلاس C‌های که توی کلاس پیدا کرده بود رو معرفی می‌کرد. حتی یه زوج بودن که به نظر از یه نوع بودن ولی مشخص شد که با هم فرق دارن.

با اینکه کلاس همینطور پیش می‌رفت، لایلا یک ذره‌ـش رو هم خسته کننده نمی‌دید. همینطور که حرف می‌زد، یه طور بود که انگار حرفای اون مستقیم وارد گوشاش می‌شد و تمام تلاشش رو می‌کرد که تمام جزئیات رو به خاطر بسپاره.

کلی چیز که هیچوقت در مورد خودش و بقیه نمی‌دونست فهمید. چیز بد این بود که فیل فقط اطلاعات پایه همه‌چیز رو توضیح می‌داد. به نظر معلم با اطلاعات بالایی میومد، ولی وقتی که نوبت یه سری سوالات در مورد گونه‌های مختلف می‌شد یکمی خنگ می‌شد. که البته به‌خاطر وجود این همه گونه منطقی بود.

ولی خیلی عیبی نداشت. روز اول همه اونا در مورد خودشون یاد گرفتن. یه کتابخونه توی ساختمونشون بود که درمورد هر کلاس فرعی از خوناشام‌های دسته‌بندی C اطلاعات داشت. درس اول خیلی طول کشیده بود و دیگه زمان نهار رسیده بود. ولی وقتی که داشتن بر می‌گشتن، ماموریتشون این بود که درمورد خودشون اطلاعات پیدا کنن. به‌خاطر اینکه توی یه سری کتابا از زبان‌های پیچیده استفاده شده بود، فیل برای کمک بهشون و توضیح چیزای سخت اونجا بود.

لایلا نمی‌تونست برای برگشتن به کلاس صبر کنه، کاملا با حسی که توی مدرسه نظامی داشت فرق می‌کرد. همیشه درسا براش خسته‌کننده و اذیت کننده بودن، ولی اینجا داشت حال می‌کرد. این موضوع یاد روزای گذشته‌ـش که در مورد این چیزا کتاب می‌خوند انداخت که آرزو می‌کرد یه روزی همچین اتفاقاتی براش بیفته، و حالا داشت میفتاد.

وقتی که زمان نهار رسید، اجازه داشتن برن بیرون و موقع غذا خوردن از منظره لذت ببرن. چیزی که لایلا متوجهش نشده بود این بود که همه اونا باید خودشون غذاشون رو می‌بردن مدرسه. چون رژیم هر کدومشون متفاوت بود، و معمولا یه پول کمکی به خانواده افراد کلاس C فرستاده می‌شد.

کلاس بیرون پشتِ مدرسه بود که کلی نیمکت و چندتا درخت اونجا بود.

با اینکه برای لایلا خیلی عجیب بود که همه چیز اینقدر تاریکه. انگار که داشته کلاس شبانه شرکت می‌کرده. اِمی و بقیه دخترا حصیر پیک نیکی خودشون رو آورده بودن و زیر یکی از درختا نشستن. بعد پاکت غذاشون رو بیرون آوردن. یه جورایی، لایلا خوشحال بود که امی اومده بود پیشش و باهاش رفیق شده بود، وگرنه، نمی‌دونست باید چیکار کنه، و به نظر میومد که وُردِن و بقیه هم بیرون غذا نمی‌خوردن. حداقل نه توی یه زمان.

دخترا به حرف زدن ادامه دادن، و اون موقع امی متوجه شد لایلا چیزی نمی‌خوره.

امی پرسید: «تبدیل کننده‌ـت بهت غذا نداده؟»

لایلا متوجه شده بود که منظور از تبدیل‌...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی