فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 408

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 408: نویسنده ناشناس

بعد اینکه نهار تموم شده بود، وُردن و بقیه شروع کردن که برگردن به کلاس. زودتر از بقیه از اونجا رفتن و به نظر میومد که اون میزایی که قاطی اون ماجرا بودن، بهشون گفته شده بود که برای تذکر اونجا بمونن.

وُردن با خودش فکر کرد -خب، حداقل به نظر سیستم منصف‌تری نسبت به پایگاه نظامی دارن.- ولی شاید وقتی که که برگشتن اوضاع بهتر شده باشه. به‌هرحال، دوک بدجور آسیب دیده بود و اینطوری ممکنه که اوضاع فرق کرده باشه. تازه، با توجه به واکنش ناتان، به نظر یه چیز دیگه‌ای پشت صحنه در جریانه، درست همونطور که وُردن فکرشو کرده بود.

در حالی که از توی راهرو داشتن رد می‌شدن، گروه می‌تونستن ببینن که نزدیک کلاسشون یه اتفاقی داشت میفتاد.

پسره گفت: «هی تو، تو از خانواده سیزدهم هستی، مگه نه؟» به نظر میومد که یکی از پسرا با اون یکی بد حرف می‌زنه و اونو از لباس روی دیوار آویزون کرده. اون پسره که حمله کرده بود پسر خوشگلی بود.

پسره گفت: «ساندر، خانواده من اصلا نمی‌دونست فِکس می‌خواد چیکار کنه، ما واقعا نمی‌دونستیم. به‌خاطر همین تصمیم گرفتیم ارتباطش با تمام خانواده رو قطع کنیم. تا دیگه همچین اتفاقایی نیفته.»

پسری که روی دیوار آویزون شده بود نمی‌دونست، ولی ساندر به یه دلیل دیگه‌ای از خانواده سیزدهم متنفر بود. به خاطر فِکس، یه وایت ناشناس توی مبارزه پدرشو در آورده بود. جلوی رهبر خانواده شرم‌زده شده بود و رفتنش به خانواده اصلی تقریباً منتفی شده بود.

ساندر گفت: «ولی بازم این حقیقت رو عوض نمی‌کنه ممکنه که نقشه‌ای داشته باشین.»

این حرفا همینطور ادامه داشت و حتی قیافه فِرِد هم دمغ شده بود.

«بیاید، بریم کلاس.»

ولی وقتی فِرد برگشت که بره تو کلاس، متوجه شد یه نفر دیگه‌ـشون رفت سمت جلو.

حرفای بین اون دوتا ادامه داشت و مثل اینکه داشت بدوجور داغ می‌شد. ساندر مشتش رو به عقب برد، و می‌خواست استرسشو با کوبوندن مشت روی اون یکی دانش‌آموز خالی کنه.

درست موقعی که مشت رو زد، یه مشت دیگه به سمت بیرون روانه شد و در زمان و مکان درست مسیر مشت رو عوض کرد، پس مشت به دیوار پشتش برخورد کرد.

وقتی نگاه انداخت که ببینه کیه، تونست یه پسر خوشگل بلوند رو سمت راستش ببینه.

وُردن پرسید: «فکر کردی داری چه گهی می‌خوری؟» دیگه نمی‌تونست جلوی خودش رو بگیره، بعد خاطره‌هایی که از پیتر داشت اعصابش خورد بود. به نظر میومد حتی با دخالت معلم‌ها، بازم کسایی بودن که با بقیه از بالا برخورد می‌کردن. وُردن می‌دونست که ساندر از اون جماعتاست که به هیچی اهمیت نمی‌ده. وگرنه چرا بیاد جلوی چشم همه این کارو کنه، و اینکه چرا فِرد ترجیح داد کاری نکنه؟

یه جوری که پسره فکر می‌کرد بالاتر از قانون مدرسه‌ـست.

وُردن شمشیر سیاه رو توی دستش راستش نگه داشته بود. نه به خاطر اینکه بخواد باهاش حمله کنه، بلکه شمشیر قدرتش فعال بشه و بتونه مشت رو منحرف کنه. با دیدن سلاحش ساندر پوزخند زد.

ساندر جواب داد: «هاه، این ضعیفه کیه که از سلاح هیولایی استفاده می‌کنه، اگه به قدر...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی