سیستم خوناشامی من
قسمت: 409
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
بقیه روز، کار خاصی برای انجام دادن نبود. از اونجایی که روز اول بود، به دانشآموزا برنامهی درسی داده شده بود. گروه یه نگاه سریع بهش انداختن و به نظر هیچ چیز نگران کنندی وجود نداشت. خب، حداقل با توجه به اینکه چند مدت قرار بود اونجا بمونن نبایدم خیلی چیز نگران کنندهای وجود میداشت.
همینطوری، مدرسه زودتر از زمان که معمولا تعطیل میشد، تعطیل شد. دانشآموزا مشتاق بودن که با هم دیگه ارتباط برقرار کنن و مدرسه رو بیشتر بگردن، ولی نباید محوطه مدرسه رو ترک میکردن. میتونستن کتابخونه رو بگردن، زمین تمرین رو چک کنن، حتی برن کلاسای دیگه.
توی هر ساختمون، محل اقامت وجود داشت. از اونجایی که مدرسه تو طول تابستون فقط برای دو ماه باز بود. یه جورایی به عنوان کمپ تابستونی تمام خانوادههای خوناشامی استفاده میشد. در حالی که بیشتر سال رو خانواده خودشون بهشون آموزش میدادن.
اونجا میموندن و هر روز تمرین میکردن تا بالاخره به خانوادهـشون برگردن، جایی که بقیه تمرینشون رو ادامه میدادن. و در آخر هم دوباره دعوت میشدن تا امتحان آخر و بدن تا ببینن به خوناشام بالغ تبدیل شدن یا نه. هیچ اطلاعاتی از اینکه چه نوع امتحانی هست نبود، ولی از اونجایی که خیلی وردن و بقیه رو نگران نکرده بود، خیلی علاقهای بهش نداشتن، به هر حال.
وقتی که از کلاس رفتن، گروه یکمی جدا شد. خوابگاه دخترا و پسرا جدا بود و توی کلاس به همشون یه کارت با شماره اتاقاشون داده شده بود. سیا سریع به بقیه گفت که میره تا یکم استراحت کنه. از اونجای که خیلی خسته به نظر میرسید بقیه خیلی براشون مهم نبود.
توی مدت زمان کوتاهی، کلی اتفاق براش افتاده بود. و تجربه پسرا با تجربهای که اون داشت خیلی فرق داشت؛ اونا آروم آروم با همهچی آشنا شدن. ولی اون به جاش یه دفعهای پرت شد وسط ماجرا، و واقعا نمیتونستن بهخاطر احساسی که داشت سرزنشش کنن. اگرچه، بازم وُردن فکر میکرد که به دلایلی آرومتر از معمولش بود.
به جز الان که گفت میخواد از کلاس بره، درباره برنامهـشون هیچی نپرسیدش.
وقتی که پسرا داشتن از کلاس میرفتن بیرون، سیلور تصمیم گرفت به وردن اخطار بده، بهخاطر همین صداش کرد.
سیلور گفت: «بهخاطر کاری که اون موقع کردی، میخوام بهت اخطار بدم. پسری که اون موقع باهاش روبرو شدی، یکی از دانشآموزای برتر معلماست، و میگن میخواد بره خانواده اول. معمولا میگم که نیازی به نگرانی نیست، ولی میدونه که، اینکه از خانواد...