فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 410

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 410: موجود باهوش

کوئین هربار که قدم به بالا می‌ذاشت، تپش قلبش رو حس می‌کرد. با نگاه کردن به آسمون تاریک می‌دونست که جای درستیه. به نظر به اونجا تعلق نداشت، ولی یه جورایی هم به نظر براش آشنا میومد. نمی‌دونست که فقط توی سرشه، یا شایدم سمت خوناشامیش داره می‌خونتش، ولی اصلا حس ترس نداشت.

وقتی که به بالا رسید، بالاخره پاهاش روی زمین جامد فرود اومد و به نظر می‌رسید بالاخره به بیرون رسیده. وقتی که برگشت ببینه دقیقا از توی چی بیرون اومده می‌تونست یه راه‌پله با در کج شده ببینه که به آرومی به سمت پایین می‌ره. یک حالت پناهگاه داشت.

هیچ ایده‌ای نداشت که کجاست. توی یه جنگل بود که برگای خاکستری داشتن و از زاویه دیدی که داشت فقط می‌تونست یه تیکه از نور ماه رو ببینه.

کوئین پرسید: «اینجا دنیای خوناشامیه؟»

سیستم جواب داد: «کاملا شبیهش به نظر میاد.»

کوئین پرسید: «منظورت چیه؟ فکر کردم که گفتی خوناشاما در اصل روی زمین زندگی می‌کردن؟»

«همینو گفتم، و چیزی که گفتم حقیقته. ولی یه محل جدا برای خودمون طراحی کرده بودیم. درختایی که اینجا می‌بینی، چیزایی بودن که فقط توی اون مکان خاص پیدا می‌شدن. نمی‌دونم چطور تونستن اون چیزا رو جابه‌جا کنن.»

تنها چیزی که کوئین می‌دونست این بود که توی یه جنگله، و تصمیم گرفت ببینه می‌تونه به یه جای بلند بره تا زاویه دید بهتری داشته باشه. به درختای اطراف یه نگاهی انداخت و دنبال بلندترین درخت اطراف بود. اکثرشون هم‌اندازه بودن، ولی اگه می‌تونست بره روی بلندترینشون، احتمالا می‌تونست تا دور دست رو ببینه، مخصوصاً با دیدی که اون داشت.

طولی نکشید و خیلی آسون با دستای قدرتمندش از درخت بالا رفت. از شاخه‌ای به شاخه دیگه پرید و تا می‌تونست قدم‌هاش رو مثل یه میمون سبک بر می‌داشت. بالاخره به بالا رسیدش و می‌تونست بیرون رو ببینه. پشتش یه کوهستان بزرگ بود که چند کیلومتری دور تر به نظر میومد، و تو سمت دیگه بالاخره می‌تونست ببینتش.

قلعه بزرگی که در وسط قرار داشت و چندتا قلعه کوچک‌تر که دوره‌اش کرده بودن. سرزمین خوناشام.

کوئین گفت: «از چیزی که فکرشو می‌کردم خیلی بزرگ‌تره.»

به دلایلی کوئین همیشه فکر می‌کرد خوناشام‌ها گروه خیلی کوچیکی هست. شاید فقط سیزده خانواده خوناشام وجود داشتن، ولی با نگاه به اونجا، قشنگ یه شهر بزرگ رو می‌دید. قبل از این کوئین در این باره از سیستم سوال کرده بود، ولی سیستم صادقانه گفته بود که چیزی نمی‌دونه تا انتظارات الکی به کوئین نداده باشه.

سیستم داشت آروم حرف می‌زد. «...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی