فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 416

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

گفتم که بشین!

نیمه شب بود، هر چند که در اینجا تفاوت زیادی میان شب و روز وجود نداشت، دانش‌آموزان مشغول استراحت بودند. خون‌آشام‌های بالغ که در کنترل و باقی چیزها توانمندتر بودند نیازی به استراحت یا خواب نداشتند. ولی جوان‌ترها مانند کوئین هنوز هر روز مانند بقیه مردم می‌خوابیدند.

در حین استراحت، کوئین ناگهان با صدای تکان خوردن چند درخت بیدار شد. در ابتدا به آن اهمیتی نداد چون فکر می‌کرد مانع خوابش نخواهد شد، ولی سپس می‌توانست صدای باز شدن چادر سمت چپ خود را بشنود. با دانستن این که چه فردی در آن سمت حضور داشت، تصمیم گرفت نگاهی بیندازد و چادر خود را باز کرد.

غافلگیرانه، می‌توانست خرگوش سیاهی را که کمی پیش تلاش کرده بود بکشد ببیند که از چادر روکِن خارج می‌شد و به سمت جنگل می‌رفت. درست وقتی که به سمت جنگل حرکت می‌کرد روکِن داشت به سمت چادر بازمی‌گشت، ولی قبل از آن بوئین را دید که متوجه کار عجیب او شده بود.

دنبال ایجاد دردسر برای خود نبود، پس فکر کرد شاید بتواند به بوئین راجب آن توضیح بدهد. روکِن دست خود را برای او تکان داد، و او را به چادر خود دعوت کرد.

پس از اینکه وارد شد، یک تخت روی زمین و چند کریستال نزد بالشت او دیده می‌شد. روی زمین نشست، و شروع به توضیح کار خود کرد.

کوئین پرسید: «خب پس دقیقا داشتی چه کاری می‌کردی؟»

«ببین، هیچ کار بدی انجام نمی‌دادم. فقط از وقت آزادمون برای جمع‌آوری کریستال استفاده می‌کردم، و مأنوس من بهم کمک می‌کنه. هیچیش غلط نیست مگه نه؟ فقط اگه مربی کلارک متوجه این موضوع بشه، ممکنه بگه که بس کنم چون اصولا قرار نیست چنین کارهایی رو انجام بدیم.»

با دیدن کریستال‌های نزد بالشت او، کوئین کم کم متوجه شد. صدای خش‌خش به‌خاطر رفت و آمد خرگوش سیاه بود. که احتمالا کریستال‌ها رو از غاری که قبلا او پیدا کرده بود به اینجا انتقال می‌داد. انبار مخفی روکِن. ولی چرا؟ چرا کسی به این حجم از کریستال‌ها نیاز داشت؟

کوئین جواب داد: «خیلی خب، زیاد نگران نباش، به کلارک چیزی نمی‌گم.»

روکِن با نگاهی آسوده خاطر روی چهره خود گفت: «ممنونم.» به نظر می‌رسید اگر این کار را کنار می‌گذاشت، واقعا بر او تاثیر می‌گذاشت.

کوئین پرسید: «ولی بزار یه سوال بپرسم، چرا انقدر دیوونه‌ی این کریستال‌های جانوری هستی؟» گمان می‌کرد شاید چیزی باشد که او بداند، یا شاید استفاده‌ای داشت که قادر برای خودش به کار ببرد.

روکِن گفت: «ببین ممکنه احمقانه به نظر برسه ولی نخند.... دارم یجورایی پس انداز می‌کنم تا بالاخره بتونم از اینجا برم. تا بتونم بیرون زندگی‌ایی برای خودم داشته باشم. نمی‌خوام به همراه بقیه اینجا باشم.» این سخنان بار بزرگی روی دوشش بود، چیزی که برای مدت‌های کثیر می‌خواست به کسی بگوید و حالا که بالاخره گفته بود حس خوبی داشت.

«می‌دونی من از خاندان چهارم هستم، پس احتمالا در...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی