سیستم خوناشامی من
قسمت: 421
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
معلم مهربان ضجه میزند
وُردِن در جواب گفت: «میخوای بمونی؟»
اینکه لایلا حتی ماندن در این سیاره، آن هم به تنهایی را در نظر گرفته بود عجیب بود، دور از همه. با نگاه کردن به شاخهای کوچک روی سر او، و دختران مهربانی که شبیه او بودند و در آنجا حضور داشتند، وُردِن نمیتوانست این واقعیت را در نظر نگیرد که شاید با این نوع جمعیت سازگاری بهتری داشت.
وُردِن پیش خود فکر کرد: -شاید حالا که افرادی شبیه خودش وجود دارن بیشتر احساس راحتی بکنه.
با دیدن در هم رفتن ابروها و نگاه رو به پایین بر چهرهی وُردِن، لایلا حس کرد نیاز هست اطمینان حاصل بکند که سوءتفاهمای در منظور او نبوده باشد.
لایلا شروع به توضیح کرد: «منظورم این نیست که تا ابد اینجا بمونم. شماها قراره سعی کنید که وارد شهر بشین و اطلاعات بیشتری به دست بیارید، درسته؟ نیازی هست که من هم همراهتون بیام و کمکی بکنم؟ هنوز اینجا چیزهای زیادی برای یادگیری من هست، و البته، میخوام که به کوئین کمک کنم. اگر بتونم، قصد دارم تا جایی که ممکنه اینحا بمونم و تا حد امکان یاد بگیرم. وقتی که شماها واقعا به من نیاز داشتید، و آماده بودید تا دنبال فِکس و پیتر بریم، اون موقع از طریق ماسک باهام ارتباط برقرار کنید. هر شب در زمان بخصوصی اون رو بررسی میکنم و هر لحظهای آماده برای ترک این مکان هستم.»
حالا وُردِن متوجه شده بود، لایلا قصد نداشت در این سیاره باقی بماند، او فقط میخواست بماند تا چیزهای بیشتری را یاد بگیرد. درست بود که احتمالا سه نفر از آنها برای مأموریت پیش رو کافی بود، مشکل پیش رو به نظر میرسید سیا باشد. از ابتدای ماجرا او بهخاطر لایلا آمده بود و اگر قرار بود بدون لایلا آنجا را ترک کنند، آیا او به آنها میپیوست؟
دقیقا نمیتوانستند سیا را پیش بقیه خون آشامها ترک کنند، اگر این کار را میکردند، سپس احتمال بالایی وجود داشت که دستگیر شود. این نوع مخمصه چیزی بود که وُردِن واقعا راهی برای خروج از آن در نظر نداشت. بعدا نیاز داشت تا با لوگان مشورت کند و ببیند نقشهای در سر دارد یا نه.
با گذر زمان، هر جفت یکدیگر را از مهارتهای خاص خود در جریان گذاشتند. وُردِن و لایلا وانمود کردند که اطلاعات مهمی را در اختیار یکدیگر میگذارند. لوگان و دختر چشم بزرگ بدون گفتن هیچ حرفی فقط به یکدیگر خیره باقی ماندند. در حالی که سیا مدام در جهت لایلا خیره بود و اِمی حس میکرد که مشغول صحبت با یک دیوار است.
پس از اینکه زمان به سر رسیده بود، از خون آشامها درخواست شد که به جلو بیابند و توضیح دهند که دربارهی همراه خود چه چیزهایی فرا گرفته بودند. در همین حین، افراد زیر کلاس کنار آنها میایستادند. به این خاطر که متوجه میزان اطلاعاتی شوند که آنها به یاد داشتند و در عین حال همان را با بقیه به اشتراک بگذارند. اکثر آن به خوبی پیش رفت، و هنگامی که نوبت لوگان رسید، او فقط آن جلو ایستاد و هیچ نگفت.
و انگار همراه او نیز همین کار را انجام داد، با لبخندی بزرگ بر چهرهی خود.
با دیدن این صحنهی ناگوار، فیل به سرعت مداخله کرد چون به یاد آورد که دختر متعلق به چه زیر کلاسی بود و اینکه قادر به صحبت کردن نبود.
«عذرخواهی میکنم این تقصیر منه، استثنا توضیحات این گروه به عهدهی من خواهد بود.»
وُردِن از قبل راجب لایلا میدانست، در نتیجه توضیح دادن به دیگران برای او آسان بود و سپس نوبت به سیا رسید. اِمی که نزد او ایستاده بود، فکر میکرد که بدبخت شده و سیا قرا...
کتابهای تصادفی

