سیستم خوناشامی من
قسمت: 424
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
تو چه کسی هستی
[خون آشام بنیادی کشته شد.]
[ 3000 تجربه کسب شد.]
[کریستال پایه خونی کوچک بدست آمد.]
هیچ هشداری در کار نبود، و نیز هیچ حس عجیبی، صرفا هیچ چیزی وجود نداشت. ثانیهای فکر کوچکی در ذهن کوئین قرار داشت و پس از آن، میتوانست پنجه استخوانی را پشت سه دانشآموز ببیند. برای مدتی طولانی در تلاش بود او را احضار کند، و هرگز به او گوش نداده بود، و فقط الان دست به کار شده بود.
در حالی که پنجه استخوانی دست خود را از سینهی سیریوس بیرون کشید، خون قرمزی که از انگشتهای بلند آویزان او چکه میکرد دیده میشد، تا که نهایتا بدن او سر خورد و صدای سنگین سقوط بدن او شنیده شد.
مدت زیادی برای دو نفر همراهاش نیز طول نکشید. در ترس اینکه چه چیزی میتوانست به حدی قدرتمند باشد که با یک ضربه یک خون آشام را بکشد سر خود را برگداندند، و در همان حین، آخرین چیزی که قبل مرگ دیدند دست آویزان بلندی بود و لحظهای بعد دردی عمیق در گردن خود. خون پاشیده شد، در هوا پخش شد و قبل از دو جسد به زمین رسید.
[خون آشام پایه کشته شد ×2]
[ 6000 تجربه به دست آمد.]
[41890/51200]
روکِن در حالی که تمام بدنش از ترس به ارزش افتاده بود گفت: «اون جانور دیگه چیه؟» حتی خرگوش سیاه او وحشت کرده بود و از روی شانه به بالای سر او رفته بود. اولین باری بود که مأنوس او چنین رفتاری داشت. حتی هنگام دیدن خفاش مرگ چنین واکنشی نداشت.
هنوز، مشخص بود که هر چه که بود؛ به شکل نامحدودی قدرتمند بود چون سه خون آشام را با یک ضربه کشته بود. در حال حاضر، روکِن فقط داشت به کارهایی که در توانش برای بقای خود بود فکر میکرد. هر چند، اتفاق بعدی که رخ داد بیشک غیرمنتظره بود. میتوانست کوئین را ببیند که نه چندان دور از جانور ایستاده بود. آن دو برای لحظهای به یکدیگر نگاه کردند، بدون زدن حرفی یا صحبت با یکدیگر، سپس مه سیاهی پنجه استخوانی را پوشاند. این مه برای روکِن بسیار آشنا بود، چیزی بود که دفعات متعددی مشاهده کرده بود، ولی چیزی را که پس از آن دید نمیخواست باور کند.
در حالی که مه تمام بدن جانور را در بر گرفت، کم کم به سمت بوئین حرکت کرد تا در نهایت وارد پشت او شد، جایی که نشانی مأنوس او دیده میشد.
روکِن فکر کرد: -مأنوسش بود.... بوئین... بوئین.. اون کسی بود که اونا رو کشت.
هض...
کتابهای تصادفی


