سیستم خوناشامی من
قسمت: 431
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 431: یک کشف تازه؟
با ملاقات کوئین هفته عجیبی برای روکِن شده بود. همه چیز حس عجیب و غیر واقعی داشت، و حالا خودشم از قضایا سر در نمیاورد. نمیدونست باید بعدش چیکار کنه. یه دفعه تمام مشکلات زندگیش کوچیک به نظر میرسید. افرادی که اذیتش میکردن توی یه ثانیه مرده بودن.
هر رویایی که داشتن حالا دیگه تموم شده بود، و اون افراد همسن خودش بودن. ولی راستش، اکثر خوناشامها رویای آنچنان بزرگی نداشتن، همینطور توی خانوادهشون زندگی میکردن تا شاید بتونن به مقامهای بالا برسن، ولی دیگه چی. تمام کاری که خوناشامها اجازه داشتن انجام بدن همین بود؟
چرا باید مخفی میموندن، و چرا باید از باید از دست دنیا قایم میشدن، اصلا معنی نمیداد؟ چون میخواست از شر زندگی خسته کنندهـش خلاص بشه تصمیم گرفته بود کریستال ذخیره کنه. و حالا بهخاطر اینکه به همون زندگی خسته کننده خیلی عادت کرده بود. داشت تمام بدنش میلرزید.
خیلی وقت پیش به اندازه کافی برای رفتن از اونجا کریستال جمع کرده بوده، ولی یه چیزی جلوش رو میگرفت، و با دیدن کوئین متوجهش شد. قبل اینکه بفهمه، رفته بود سمت محل کلارک.
کلارک میتونست خیلی بهتر از قبل حرکت کنه، و میتونست نیمه بالایی بدنش رو حرکت بده، ولی پاها و بدنش هنوز خیلی آسیب دیده بودن که بخواد راه بره، ولی به دلایلی، پک بسته خونه خرگوش سیاه رو نگرفته بود.
روکن با خودش فکر کرد: -شاید بهخاطر اینه که خیلی ضعیفه، شاید نگرانه خرگوشه بهش آسیب بزنه.-
روکن پک خون رو گرفت و کاری که فکر میکرد درسته رو انجام داد و اون رو به مربی کلارک داد. بعد خوردن خون، خیلی طول نکشید که دوباره بتونه راحت بدنش رو حرکت بده.
روکن باور داشت کلارک کاریش نمیکنه و اینکه اون معلم مورد علاقهـش بوده. طی اون هفته خیلی بهتر از مربی خصوصی که خانوادهـش بخوان براش استخدام کنن باهاش رفتار کرده بود.
کلارک از روی زمین بلند شد و به صحنه اتفاق و دانشآموزای اون کنار نگاه کرد. چهره عبوسی به خودش گرفته بود که باعث شده بود سخت بشه فهمید داره به چی فکر میکنه.
کلارک پرسید: «اون رفته؟»
روکن جواب داد: «بله، اون برگشته، خب الان میخواید چیکار کنید؟» با اینکه روکن کاملاً حقیقت رو نگفته بود ولی بازم به نظرش این بهترین چیزی بود که میتونست بگه.
یه چیز دیسک شکل دایرهای از جیبش درآورد و دکمه روش رو فشار داد و باعث شد یه حلقه روشن بشه. و مدام هی به صورت دایرهای میچرخید.
«شوالیه خوناشام کلارک تالون از خانواده پنجم صحبت میکنه. این یه گزارش اضطراری برای تمام دانشآموزاست. باید سریعاً به سمت محل ملاقات برگردید. زمانی که به محل رسیدید، کلاغ رو دنبال کنید و پیش من برگردید. تکرار میکنم این یه موضوع اضطراریه. آزمون لغو شده و همه دانشآموزان باید برگردن.»
...کتابهای تصادفی


