فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 435

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 435: یک مرده اضافه.

پایین قلعه خانواده سیزدهم، تونل‌هایی وجود داشتند که راه رفتن درون آن‌ها سخت بود. راه‌هایی که به جاهایی مختلفی راه داشتند. و تنها منبع نور درون آن تونل‌های زیرزمینی مشعل‌هایی بودند که راه‌ را روشن کرده بودند. دو خوناشام که از سر تا پا یک سبک لباس پوشیده بودند درون آن راه در حال حرکت بودند.

بیشتر صورتشان پوشیده شده بود و فقط یه بخشی از چشمانشان دیده می‌شد و یک پارچه سر و صورتشان را پوشیده بود و کلاه بلندی روی سر داشتند. این خوناشام‌ها و سبک لباس پوشیدن خاصی که داشتند مربوط به خانواده نهم یعنی خانواده فورتونا بود.

هر کدام از تونل‌ها بخش‌های متفاوتی داشتند که به راه‌های متفاوت ختم می‌شد. این تونل‌ها در آخر به یک قلعه وصل می‌شدند. یک سیاه‌چال برای استفاده خانواده‌ها و همچنین زندانی برای مجازات افراد. اگرچه، تمام تونل‌ها به یک شکلی به همدیگر متصل بودند. درهای مختلفی راه ورود به هر قلعه را سد کرده بودن دو طرح‌های پیچیده‌ای داشتند. با استفاده از این درها، هرکس می‌توانست زیر زمین به راحتی بین هر قلعه جابه‌جا شود.

خانواده نهم مسئول راه‌ها و تونل‌های زیرزمین بود و به تمام درها دسترسی داشتند و بهشون این اجازه رو می‌داد که مجرمان رو از جایی به جای دیگه منتقل کنند. و هر خانواده، کدهای دسترسی به درهای خود را داشتند ولی برای بقیه خانواده‌ها را نداشتند.

و یا باید از آن خانواده اجازه بگیرند ورود بگیرند یا از خانواده نهم درخواست کمک کنند.

در حال حاضر، دو محافظ خانواده نهم به ستون‌های نسبتاً بزرگی رسیده بودند. از بقیه ستون‌ها صدای ناله خوناشام‌ها و انواع دیگر موجودات شنیده می‌شد، ولی نه این یکی.

چندین صدای نسبتاً بلند ضربه از این یکی سلول شنیده شد.

نگهبان گفت: «بلند شو، به یه جای دیگه منتقل می‌شی.»

فِکس همینطور که از روی تخت بلند می‌شد، در حالی که پاهایش را روی از روی تخت به روی زمین می‌گذاشت، خیلی مشتاق رفتن با آن‌ها نبود.

«چی شده؟ الان که هنوز وقتش نشده، مگه نه؟» فِکس که هیچ کاری درون سیاه‌چال نداشته بود، فقط به شمردن روزها مشغول بود. بعضی اوقات فکر می‌کرد روانی شده.

منتظر روز به اصطلاح مرگش بود، ولی تنها کاری که می‌توانست انجام دهد همین بود. مطمئن بود که کاملا درست روزها را شمرده و هنوز زمان اعدامش نرسیده بود. مگر اینکه روانی شده بوده و زمان را اشتباه شمرده است.

آن یکی نگهبان گفت: «می‌بریمت سیاه‌چال قلعه اصلی و اونجا بیشتر تحت نظارتی.»

فِکس مطمئن نبود که چرا می‌خواستند امنیت را بیشتر کنند. ولی پیش خودش فکر کرد که این مشکل خودش نیست. البته ک...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی